اخبار

رهبری

داستانک: کتاب

  داستانک: کتاب

چند تا کتاب توی قفسه داشتند با دانستنی‏ها و معلوماتشان به هم پز می‏دادند. کتاب آشپزی گفت: « من دستور غذاهای خوشمزه را به آدم‏ها یاد می‏دهم که بپزند و از خوردنشان لذت ببرند.

0 تعداد یادداشت ها متن کامل

غرق شدن دو برادر در گرداب

  غرق شدن دو برادر در گرداب

با طایفه ای از بزرگان در کشتی نشسته بودیم که در پشت سر ما قایقی واژگون و غرق شد و دو برادر در گرداب افتادند. یکی از همراهان به ملوان گفت:« اگر آن دو را نجات دهی، در ازای هر یک مبلغ پنجاه دینار به تو پاداش می دهم.»

0 تعداد یادداشت ها متن کامل

دلفین کوچولو

  دلفین کوچولو

-داستانک دوتا بچه دلفین قایم باشک بازی می‏کردند. اولی سرگذاشت، دومی هم سوار موج شد تا خودش را در جایی پنهان کند، اما گم شد. او بعد از چند روز به یک جزیره رسید. حالا رستوران غذاهای دریایی باز کرده.

0 تعداد یادداشت ها متن کامل

پادشاه نیازمند

  پادشاه نیازمند

پیر مرد در حال رفتن به مزرعه بود که چشمش به یک سکه افتاد. خم شد و آن را از روی زمین برداشت. هر طرف را نگاه کرد کسی را ندید تا آن را به صاحبش برگرداند. فکر کرد سکه را به کسی بدهد که از همه نیازمندتر است. آن را توی جیبش گذاشت و به سمت قصر پادشاه رفت و نزدیک قصر که رسید پادشاه را دید جلوی قصر با درباریان مشغول صحبت است.

0 تعداد یادداشت ها متن کامل

نان و نمک

  نان و نمک

دزد اولی به دزد دومی گفت:« هر چه پیدا کردی توی کیسه ات بریز. من این جا می مانم تا اگر کسی آمد تو را خبر کنم.»

0 تعداد یادداشت ها متن کامل خبر

درخت خرما

  درخت خرما

مجلس تعزیه‏ یکی از دوستان پدرم بود. من یک دانه خرما برداشتم و خوردم، اما چون نمی‏دانستم که هسته ه‏اش را کجا بیندازم؛ آن را یواشکی توی جیبم گذاشتم. وقتی به خانه رسیدم، هسته‏ خرما را از جیبم درآوردم و انداختم توی باغچه. بعد با خودم فکر کردم بهتر است که رویش را خاک بریزم تا از آن درخت خرما دربیاید.

0 تعداد یادداشت ها متن کامل خبر

دندانپزشک

  دندانپزشک

دندان دائمی‏ام داشت در می‏آمد ولی دندان شیری‏ام خیال افتادن نداشت. دندانپزشک گفت: باید با دندان شیری ات خیلی خصوصی حرف بزنم، اجازه هست؟

0 تعداد یادداشت ها متن کامل خبر

جدیدترین اختراع من

   جدیدترین اختراع من

برای جلوگیری از بوی بد عرق پا، می‏خواهم کفش‏هایی بسازم که دارای سیتم تهویه‏ی مطبوع هستند.

0 تعداد یادداشت ها متن کامل خبر

جاکفشی

  جاکفشی

ما کنار در خانه یک جاکفشی داریم که همه باید کفش‏هایشان را داخل آن بگذارند. اما همان‏طور که می ‏دانید تقریبا بیشتر وقت‏ ها بچه‏ ها و باباها یادشان می‏ رود این کار را بکنند.

0 تعداد یادداشت ها متن کامل خبر

شغال و پندهای الاغ

  شغال و پندهای الاغ

شغال، کنار باغی با خیال آسوده و راحت زندگی می کرد. هر وقت گرسنه اش می شد، یواشکی و دور از چشم باغبان از سوراخ دیوار به داخل باغ انگور می خزید و وارد باغ می شد و تا می توانست از انگورها و میوه های خوشمزه ی آن می خورد و با شکم سیر دوباره از سوراخ باغ بیرون می خزید و به زندگی اش ادامه می داد.

0 تعداد یادداشت ها متن کامل خبر