«كريلاو» يك تنه در مقابل80 نفر ايستاد

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

«كريلاو» يك تنه در مقابل80 نفر ايستاد

«كريلاو» يك تنه در مقابل80 نفر ايستاد
1396/10/2
12:43 1395
گفت‌وگو با فرزند و همرزمان شهيد كيكاوس پيري از فرماندهان پيشمرگ كرد مسلمان

«كريلاو» يك تنه در مقابل80 نفر ايستاد

با مرور زندگي شهداي پيشمرگ كرد مسلمان، به نكات جالب توجهي برمي‌خوريم. گويي همان خصوصياتي كه از سرداران و رزمندگان دفاع مقدس سراغ داريم، عيناً در وجود اين رزمندگان كرد نيز تبلور يافته است...

 غلامحسين بهبودي
با مرور زندگي شهداي پيشمرگ كرد مسلمان، به نكات جالب توجهي برمي‌خوريم. گويي همان خصوصياتي كه از سرداران و رزمندگان دفاع مقدس سراغ داريم، عيناً در وجود اين رزمندگان كرد نيز تبلور يافته است؛ همان انقلابي گري، همان شور و شوق و همان اسلام خواهي را در شهداي بومي كردستان مي‌بينيم. شهيد كيكاوس پيري از چنين شهدايي است. وقتي عكس او را در كنار مقام معظم رهبري ديدم، سعي كردم اطلاعات بيشتري در باره‌اش جمع كنم. كيكاوس هرچند از برادران اهل سنت بود، اما يك انقلابي، يك رزمنده و يك ولايتمدار مخلص بود كه در تمامي كارزارهاي انقلاب حضور يافت و از نهضت اسلامي حضرت امام خميني(ره) دفاع كرد. فرمانده‌اي كه در يك حادثه چند ساعت به تنهايي در مقابل 80 نفر از مهاجمان ضد انقلاب ايستادگي كرد. با همكاري رضا رستمي از فعالان رسانه‌اي كردستان، مختصري از زندگي و خاطرات اين فرمانده شهيد را آماده كرده‌ايم كه تقديم حضورتان مي‌كنيم.

 زنداني طاغوت
شهيد پيري متولد 1326 در روستاي دله از توابع سروآباد بود. گردنه معروف سروآباد در دوران فتنه كردستان، از كمينگاه‌هاي خطرناك ضد انقلاب به شمار مي‌رفت، اما سروآباد زادگاه مرداني چون شهيد پيري هم بود كه صرف نظر از نژاد،گويش و زبان، اسلام‌خواهي را سرلوحه زندگي‌شان قرار داده بودند. در زندگي شهيد پيري همان خط سيري را مي‌بينيم كه در زندگي شهداي بزرگ دفاع مقدس ديده مي‌شود. او در دوران جواني وقتي با ظلم و ستم مأموران رژيم طاغوت رو به‌رو مي‌شود، به خاطر نجات يك پيرمرد، با مأموران درگير مي‌گردد و سه نفر از آنها را خلع سلاح مي‌كند. همين موضوع (خلع سلاح مأموران) برايش گران تمام مي‌شود به گونه‌اي كه مأموران براي دستگيري او، تعدادي از هم‌ولايتي‌هايش را زنداني مي‌كنند. عاقبت شهيد پيري براي نجات دستگيرشدگان داوطلبانه تسليم مي‌شود. هرچند به زودي آزاد مي‌شود، اما همچنان فعاليت‌هاي سياسي‌اش را ادامه مي‌دهد تا اينكه به دو سال حبس محكوم مي‌گردد.
 پيشكسوت پيشمرگ‌ها
اگر بسياري از سرداران دفاع مقدس اولين جرقه‌هاي تشكيل كميته يا سپاه را در منطقه خود زده‌اند، شهيد كيكاوس پيري هم اولين هسته‌هاي پيشمرگ‌هاي كرد مسلمان را در كردستان بنا مي‌كند. در سال 1358 او  همراه تعدادي از دوستان انقلابي‌اش براي ايجاد نيرويي محلي – انقلابي در كردستان تلاش مي‌كند. هدف آنها كمك به نهاد تازه تشكيل شده سپاه بود. به همين دليل در سيزدهم تير ماه سال 1359 شهيد پيري در كرمانشاه به عضويت رسمي سازمان پيشمرگان مسلمان كرد درمي‌آيد. او حتي اسلحه‌اش را خودش مي‌خرد و براي پيوستن ديگر جوان‌ها به سپاه، تبليغات بسياري انجام مي‌دهد،به طوري كه مي‌تواند در روستاي دله مرز كه صد خانوار بيشتر نبود، حدود 90نفر را عضو رسمي سپاه و بسيج كند.
 تنها در مقابل ضد انقلاب
امين نيك‌نام از همرزمان شهيد پيري در خصوص فعاليت‌هاي جهادي او مي‌گويد: اوايل انقلاب مرز ايران و عراق آن هم در كردستان، از خطرناك‌ترين مناطق كشورمان محسوب مي‌شد. آنجا همان نقطه‌اي بود كه شهيد پيري احساس كرد بايد مبارزه با ضد انقلاب را آغاز كند. يعني كمتر جايي را مي‌توانيم نام ببريم كه شهيد پيري و همرزمانش در پاكسازي آنجا نقش نداشته باشند. در زندگي جهادي اين شهيد، اولين‌هاي زيادي ديده مي‌شود. مثلاً اولين گروهي كه به پاكسازي دزلي و اورامانات اعزام شد، گروه كيكاوس پيري بود كه تا رسيدن نيروهاي كمكي سپاه از مريوان، يك شبانه‌روز به تنهايي  مقابل نيروهاي دشمن ايستادگي كردند.
بار ديگر كيكاوس در روستاي ژنين، فرمانده پايگاه بود كه يك شب حدود 80 نفر ضدانقلاب به اين پايگاه حمله مي‌كنند. بسياري از مدافعان از شدت حملات دشمن فرار مي‌كنند، اما شهيد پيري به تنهايي ايستادگي مي‌كند تا اينكه روشنايي صبح از راه مي‌رسد و ضد انقلاب پا به فرار مي‌گذارند. شجاعت كم نظير و ظاهر و باطن يكسان شهيد پيري از او فرماندهي مقتدر ساخته بود. كيكاوس در ميدان جنگ لقب «كريلاو» گرفته بود( مرد به تمام معنا). شهيد پيري به دنبال پست و مقام نبود و حتي فرماندهي بعضي از عمليات‌ها را كه خودش انجام مي‌داد، به نام دوستانش معرفي مي‌كرد. كيكاوس در عمليات برون مرزي هم شركت داشت و در هر عملياتي جزو اولين پيشگامان بود. اين شهيد يك بار نيز به ديدار امام (ره) مشرف شد كه تا لحظه حياتش از اين ديدار به نيكي ياد مي‌كرد.
 مشاور مخصوص بروجردي
حجت‌الاسلام والمسلمين سيدموسي موسوي نيز در خصوص شهيد پيري مي‌گويد: در ميان رزمندگان بومي منطقه، شهيد بزرگواري داشتيم به نام «كيكاوس پيري» كه از پيشمرگان مسلمان اهل مريوان بود. كيكاوس حتي به تهران آمد و با شهيد بهشتي ملاقات كرد و پيگير تشكيل سازمان پيشمرگان بود. خوب يادم است كه اين شهيد بزرگوار از اركان سازمان و از مشاوران مهم «شهيد بروجردي» به شمار مي‌رفت. طوري كه بروجردي اعتماد خاصي به او داشت. يكي از مناطقي كه پاكسازي آن بسيار دشوار بود و شايد از سخت‌ترين مناطق براي پاكسازي محسوب مي‌شد، مريوان بود؛ اين شهر با اينكه مردم خوبي داشت، ولي به دليل ارتفاعات استراتژيكش مثل «ژالانه» و «ته ته» و همچنين به دليل مرزي بودن، پاكسازي‌اش سخت بود. به جهت اين موقعيت، هر محور از عمليات پاكسازي مريوان يك فرمانده داشت و «كيكاوس پيري» از فرماندهان مهم برخي محورها بود و در مريوان هم به شهادت رسيد.
كيكاوس رزمنده‌اي به تمام معنا دلير، شجاع و مرزباني توانا و فرمانده‌اي لايق بود. در تمام درگيري‌ها پيشاپيش همه حركت مي‌كرد؛ يك بار كه از عمليات بر مي‌گشتيم براي استراحت به پايگاه عملياتي روستاي «ژنين» رفتيم. نيروها خيلي خسته بودند.همين خستگي بچه‌ها، گروهي بالغ بر 80 نفر از نيروهاي دشمن را بر آن داشت كه به پايگاه حمله كنند. بيشتر نيروها كه جوان هم بودند سراسيمه و با توجه به حجم آتش دشمن پايگاه را ترك كردند. شهيد پيري كه شاهد ماجرا بود به من و تعداد اندكي از نيروها كه باقي مانده بوديم، گفت برويد و از ورودي عقب پايگاه مراقبت كنيد. ما رفتيم و اين شهيد يكه و تنها تا صبح از ورودي اصلي پايگاه محافظت كرد و اجازه نداد پايگاه سقوط كند.
 فرمانده‌اي سوار بر اسب
جهانبخش پيري فرزند شهيد در خصوص شهادت پدر مي‌گويد: پدرم نه فقط ستون خانه ما كه اميد بسياري از مردم محروم منطقه بود. ايشان 26 فروردين ماه 1364 به شهادت رسيد. يادم است اسبي داشت كه سوار برآن به پايگاه‌هاي تحت امرش سر مي‌زد. روز شهادتش پياده رفت. خواستم با او بروم كه مخالفت كرد. وقتي از خانه حركت كرد، هنوز به اولين پايگاه نرسيده بود كه به كمين ضد انقلاب مي‌افتد و از پشت به او شليك مي‌كنند. تا چند ساعت هيچ كس خبر نداشت كه كيكاوس ناپديد شده است! فرداي آن روز چون پدرم به پايگاه‌ها سركشي نمي‌كند، نيروها به شك مي‌افتند و به دنبالش مي‌گردند. روز سوم بود كه چند نفر از دوستان پدر به خانه ما آمدند تا سراغش را از ما بگيرند. خشكمان زد و ته دلمان خالي شد. آن لحظه من ميان زمين و آسمان معلق بودم و به زور نفس مي‌كشيدم.
تمام منطقه خبردار شده بود كه سه روز است از فرمانده محور كيكاوس پيري خبري نيست. همه به تكاپو افتاده بودند، همان روز دستمالي را كه پدر معمولاً بر سر مي‌بست همراه يك لنگه كفش و مقداري خون كه روي زمين ريخته بود در كنار رودخانه پيدا كردند. مي‌گفتند احتمالاً زخمي شده  و براي اينكه دستگير نشود خودش را به آب انداخته است. عده‌اي مي‌گفتند دشمن، بعد از اينكه او را به شهادت رسانده، جنازه‌اش را به آب انداخته است تا جسدش پيدا نشود. هر كس براي خودش تفسيري مي‌كرد. من هم آنجا به خروش امواج گل آلود رودخانه «سيروان» زل زده بودم. پاهايم خشك شده بود. توان قدم برداشتن نداشتم. هنوز تصور آن روز پشتم را مي‌لرزاند. يك هفته گذشت، بالاخره كيلومترها پايين‌تر از آن محل، وسايل پدر را پيدا كردند. بعد در نزديكي روستاي «عباس آباد» جنازه را كه به صورت معجزه آسايي پشت درختچه‌اي در داخل آب گير افتاده بود پيدا كردند. پيكرش كه آمد، احساس تنهايي و بي‌پناهي در آن شرايط سخت، سوهان روحمان شده بود. روزهاي سخت زندگي به علت بودن در روستا و ترس از دشمن، وصف شدني نيست.
مادربزرگم هم دو سال بعد از مرگ پدربزرگ از دنيا رفت؛ قبل از شهادت پدرم، بينايي مادربزرگ بر اثر بيماري آب مرواريد با مشكل جدي مواجه شده بود كه با شهادت پدر و گريه‌هاي بي‌پايان، كاملاً نابينا شد و كمي بعد هم كه به فرزند شهيدش پيوست.
 دلسوز نيروهايش بود
فرزند شهيد با يادآوري خاطرات پدرش مي‌گويد: من از شجاعت پدرم مطالب زيادي شنيده‌ام. برايم تعريف كرده‌اند كه يك بار پدرم در محلي به نام «ماراني» در درگيري با دشمن و در حالي كه به يكي از برادران اعزامي كه زخمي شده بود رسيدگي مي‌كرد هدف رگبار قرار مي‌گيرد و چندين گلوله به شكمش اصابت مي‌كند، در همان حالت با شالي كه به دور كمرش داشته محل زخم‌ها را محكم مي‌بندد و تا متواري كردن دشمن مقاومت مي‌كند. درگيري كه پايان مي‌يابد، بر اثر شدت خونريزي از هوش مي‌رود و به بيمارستان مريوان منتقل مي‌شود، هنوز زخم‌هاي بدنش كاملاً بهبود نيافته بود كه مي‌گويد مي‌خواهد به جبهه برگردد؛ با مخالفت شديد مادرم كه مواجه مي‌شود مي‌گويد:«بچه‌هاي مردم در پايگاه‌ها تنها هستند، جوان‌اند و هنوز خيلي چيزها را نمي‌دانند، بلايي سرشان بياييد جواب خدا و خانواده  آنها را چگونه بدهم؟»
به خاطر محبوبيتي كه پدرم بين عموم مردم منطقه مريوان و سروآباد داشت در جذب نيروهاي بومي به سپاه نقشي مؤثر ايفا كرد. شاهد اين مدعا مسلح شدن حدود 90 نفر از اهالي روستاي كوچك زادگاهمان بود كه همه آنها به واسطه شناخت و اعتمادي كه به پدرم داشتند به اين كار مبادرت كردند.
پدرم علاقه زيادي به روحانيون خصوصاً مقام معظم رهبري داشت. در زمان سفر رهبري به دزلي در سال 1359 كه ايشان به عنوان نماينده امام در شوراي عالي دفاع بودند، پدرم به آقا نزديك مي‌شوند و سعي مي‌كنند مشكلات منطقه و مردم را به ايشان توضيح دهند. آقا هم خطاب به پدر مي‌فرمايند:«بعداً كه ان‌شاءالله اوضاع رو به راه شد اينها را يادآوري كنيد، چون مسائل زياد است و ممكن است ما فراموش كنيم...» اما عمر پدرم به اتمام جنگ قد نداد و در مسير مبارزه عليه ارتش بعث و ضد انقلاب به شهادت رسيد.

 
کلمات کلیدی
مارا در تلگرام دنبال کنید
اشتراک گذاری

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.