نشان دادند كه قابل اعتماد نيستند

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

نشان دادند كه قابل اعتماد نيستند

نشان دادند كه قابل اعتماد نيستند
1396/11/21
12:43 1395
«آغاز و انجام تعامل روحانيت با سازمان موسوم به مجاهدين خلق» در آيينه خاطرات آيت‌الله محمدعلي گرامي‌قمي

نشان دادند كه قابل اعتماد نيستند

نگاه روحانيت به سازمان موسوم به مجاهدين خلق و تاريخ پرفراز و نشيب تعامل ايشان با اين گروه، از سرفصل‌هاي مهم پژوهش در تاريخ انقلاب اسلامي است.

   علي احمدي فراهاني

نگاه روحانيت به سازمان موسوم به مجاهدين خلق و تاريخ پرفراز و نشيب تعامل ايشان با اين گروه، از سرفصل‌هاي مهم پژوهش در تاريخ انقلاب اسلامي است. عالم ارجمند حضرت آيت‌الله محمدعلي گرامي قمي، در زمره چهره‌هايي است كه بارها به اتهام همكاري با اين سازمان دستگير و روانه زندان شده و از انديشه و عمل اين نحله، شناختي بي‌واسطه و واقعي دارد. از اين روست كه در مقال پيش‌رو، تاريخچه تعامل روحانيت با اين سازمان، براساس خاطرات ايشان بازخواني شده است. اميد آنكه مفيد و مقبول‌ ‌آيد.
   
  سازماني‌ها نمي‌دانند ما چه خدمتي به آنها كرديم؟!
آيت‌الله محمدعلي گرامي در آغاز خاطره‌گويي خويش، به آغازين دستگيري‌اش پس از تبعيد امام خميني و در ارتباط با سازمان مجاهدين خلق اشاره مي‌كند و تأكيد دارد كه اعضاي سازمان مزبور، هنوز هم نمي‌دانند كه مدرسين حوزه علميه قم به آنان چه خدمتي كرده‌اند:
«اولين بار پس از تبعيد امام به تركيه دستگير شدم كه به تبعيد به گنبد قابوس منتهي شد. بار دوم در اعتراض به اعدام حنيف‌نژاد و همرزمانش به زندان افتادم. قرار بود نامه آيت‌‌الله ‌محلاتي را به برخي آقايان بدهيم كه در آن به اين اعدام اعتراض شده بود. بچه‌هاي سازمان، خودشان هم نمي‌دانند كه ما چه خدمتي به آنها كرديم. سر اين قضيه من و آقايان آذري، جنتي، رباني املشي و يزدي را گرفتند. در اين گرفتاري كه در سال 51 پيش آمد، در قم تظاهرات شد و ظاهراً طلبه‌ها هم اعلاميه داده بودند كه اگر در فلان روز، اين آقايان را آزاد نكنيد، ما چند جا را منفجر يا آشوب به پا مي‌كنيم، به اين ترتيب بود كه هنوز يك ماه نگذشته بود كه من و آقايان جنتي و يزدي آزاد شديم.»
  2 سال زندان و سپس ملي‌كشي به اتهام يك ارتباط
راوي در ادامه خاطرات خويش تصريح دارد كه در دومين دستگيري نيز به او اتهام عضويت در سازمان مجاهدين زده‌اند. ايشان اگر چه در آن دوره و هم اينك، اين اتهام را رد مي‌كند، اما همنشيني با سران و بدنه اين گروه در زندان، او را بيش از پيش با انديشه‌هاي اين فرقه آشنا مي‌سازد:
«پس از آزادي از زندان دائماً تحت مراقبت بوديم تا سال 52 كه سومين گرفتاري و دومين زندان است، دلايل متعددي دارد. آنچه در كيفرخواست خوانده شد، وكالت از امام خميني، مطالبي كه سر درس‌ها گفته بودم و كتاب‌ها و امضاي اعلاميه‌ها و از همه مهم‌تر، ارتباط فكري و پولي با گروه‌هاي مسلح بود. عبارت كيفرخواست ما اين بود كه به دنبال كشف يك گروه مسلح برانداز، داراي مواد منفجره، متهم با اين گروه ارتباط پولي و فكري دارد و عضويت ايشان در اين گروه، مسلم است. البته خيلي مرا شكنجه كردند، اما من تا آخرين مرحله هم اتهام عضويت را نپذيرفتم. آخرين بار كه بسيار ضعيف شده بودم و بازجوها هم دست برنمي‌داشتند، پرسيدم: شما عضويت را چه معني مي‌كنيد؟ اگر صرف آشنايي باشد، آشنا هستم، ولي اگر معني اين است كه عضو گروهي هستم، هرگز اينگونه نيست. اينها مثل يك مريد نزد من مي‌آيند و شرايطمان با هم تفاوت دارند. به هرحال عضويت را به عنوان اتهام من مطرح كردند و اگر اقدامات برخي از افراد، مخصوصاً مرحوم آيت‌الله حاج‌ آقا مرتضي حائري در بيرون نبود، پرونده مرا بسيار سنگين مي‌كردند و كساني كه در زندان بودند، مي‌گفتند حداقل مجازاتي كه براي من در نظر مي‌گيرند، 10 سال خواهد بود، با اين همه آنها مرا محكوم به دو سال حبس كردند، البته وقتي دو سال تمام شد، به فرجي‌ها‌ (ملي‌كش‌ها) برخورديم و دو سال ديگر هم مانديم. داستان فرجي‌ها هم از اين قرار بود كه قبل از كارتر، جرالد فورد رئيس‌جمهور امريكا بود و دستور داد زندانيان سياسي را به هيچ وجه آزاد نكنند، بنابراين فقط كساني آزاد شدند كه رژيم اطمينان داشت بيرون از زندان، اهل فعاليت نيستند يا پارتي‌هاي قوي داشتند كه آنها را ضمانت كنند، وگرنه آزاد نمي‌شدند و در بخش خاصي باقي مي‌ماندند. اين زندانيان را فرجي‌ها يا ملي‌كش‌ها مي‌گفتند.»

 
   مشكل مجاهدين تنها نظري نبود

آيت‌الله گرامي در دوره دومين بازداشت خويش و در تماس وگفت‌وشنود با برخي سران و اعضاي مجاهدين، درمي‌يابد كه مشكل اين طيف تنها علمي و نظري نيست و پاي رفتار و عمل آنان نيز چوبين است. او در اين دوره از آنان رفتارهايي را مي‌بيند كه برآن، نامي جز نفاق نمي‌توان نهاد:
«به محض ورود به زندان، متوجه انحراف فكري مجاهدين شديم. البته انحرافات فكري تا حدودي مشخص بودند. مثلاً جزوه شناخت يا جزوه اقتصادشان با افكار ما جور درنمي‌آمد و من براي اولين بار در كتاب مالكيت خصوصي در اسلام- كه قبل از زندان نوشته بودم- درباره اين جزوات اظهارنظر و آنها را نقد كرده‌ بودم. خوشبختانه رژيم از اين كتاب اطلاع نداشت، وگرنه صرف نقد اين آثار، نشانه ارتباط من با مجاهدين تلقي مي‌شد، چون جزوات آنها خارج از ارتباط و در بيرون، وجود نداشت. بعضي از آنها در بيرون از زندان هم از شاگردان من بودند.
مثلاً مهندس روشن‌رواني‌همداني - كه اينك از اطرافيان رجوي است- و صادق سجادي كه بعدها در درگيري كشته شد، در رمضان سال 51 كه من در كرمانشاه بودم، در جلسات حاضر مي‌شدند و كتابي به نام نگاهي به بردگي كه بارها چاپ شد، حاصل همان جلسات بود. جلال گنجه‌اي هم شاگرد من بود و نزد من لمعه مي‌خواند. او سواد حوزوي نداشت و فقط صاحب ذوق بود. البته برداشت‌هاي انحرافي از قرآن مي‌كرد و آيات را از اعجاز مي‌انداخت. تحليل‌هاي بسيار نامناسبي داشت و ذوقيات او، بي‌دليل و برهان بودند. من ديدم كه اينها غير از انحراف در شناخت اقتصادي، اشكالات عمده ديگري هم دارند و مشكل اينها فقط علمي نيست. در آن مقطع مهدي تقوايي، روشن‌روان و مذهبي‌هايي چون آقاي علي موسوي گرمارودي نزد من درس مي‌خواندند. مهدي تقوايي مي‌گفت كه در شرايط فشار رژيم و مبارزه و شلوغي، ما نرسيديم نظريه‌هاي خود را اصلاح كنيم، وگرنه هر چه شما بگوييد، حالا اين جزوه شناخت و اقتصاد با اين نواقص نوشته و چاپ شده و بديهي است كه بايد با نظر روحانيت تصحيح شوند. من اين نكته را با اعضاي مجاهدين در زندان در ميان گذاشتم و مهدي خدايي‌صفت كه بعد از رجوي و موسي خياباني، جزو سران سازمان بود، گفت به هيچ‌وجه اينطور نيست و روي اين جزوه‌ها بسيار دقت شده است! مدتي بعد شنيدم كه گفتند مهدي تقوايي چنين حرفي نمي‌زند و من اين حرف را جعل كرده‌ام! اينها در زندان فعاليت شديدي داشتند و ناگهان ظرف چند ساعت، شايعه‌اي را در تمام زندان پخش مي‌كردند و چون به عنوان يك گروه مبارز مسلح براي خود اعتباري كسب كرده بودند، همه حتي بازاري‌هاي متدين، اشكالات آنها را نمي‌دانستند. ما متوجه شديم كه اعضاي سازمان به هيچ وجه معتقد به روحانيت نيستند و اين اشكالي است كه ما به صوفيان هم مي‌گيريم. مجاهدين با چپي‌ها رفاقت عجيبي داشتند و من به آنها گفتم  چون كار فرهنگي درستي نكرده‌ايد، قطعاً به انحراف كشيده خواهيد شد. روشن‌روان همداني به عنوان ارائه طريق مبارزه مي‌گفت: ان ربك لبالمرصاد در سوره والفجر حاوي اين نكته است كه تنها راه مبارزه، كار چريكي است، چون مرصاد يعني خداوند در كمين است و ما هم به پيروي از او، بايد كمين بگيريم! ما با آنكه مي‌دانستيم اين انحرافات، جدي هستند، ولي درگيري را صلاح نمي‌دانستيم و در بعضي از بندها درگيري‌هايي پيش آمد كه به صلاح نبود.»

 
  «كيش شخصيت»و لباس‌هاي مشترك و غيربهداشتي!

عدم اعتقاد سازمان موسوم به مجاهدين به روحانيت و طبعاً قطع ارتباط اعضاي آن با اين صنف، موجب شده بود كه رفته‌رفته اعتقادات مذهبي اعضاي آن تحليل رود و حتي آنان كه به لحاظ نظري ماركسيست نشده بودند، در عمل به شيوه چپ‌ها رفتار كنند. آيت‌الله محمدعلي گرامي در اين باره مي‌گويد: «مجاهدين نسبت به روحانيت به‌كلي بي‌اعتقاد بودند. مهم‌تر از اين اعمالشان بود. آنها بسيار با چپي‌ها رفاقت داشتند. از جمله اينكه لباس‌هايشان را مشتركاً با هم مي‌شستند و روي بند پهن مي‌كردند و بعد هم هر كس هر لباسي را كه مي‌خواست، برمي‌داشت. ما اعتراض مي‌كرديم كه اين كار شما از نظر بهداشتي هم غلط است! ما هم كه رعايت مي‌كرديم، متهم مي‌شديم به اينكه كيش شخصيت داريم! چپي‌ها واقعاً همه چيز را تحت سلطه گرفته بودند و با همين حربه اعتقاداتشان را به افراد القا مي‌كردند. يكي از موارد به اصل خدا برمي‌گشت. آنها مي‌گفتند ما قبول داريم كه اصل نظم دليل بر وجود نظم دهنده است، اما در صورتي كه از اول نظم وجود داشته باشد. شما از كجا مي‌دانيد كه از اول عالم نظم داشته است؟ شما حالا را ادراك مي‌كنيد. در قديم كه نبوده‌ايد بدانيد نظمي وجود داشته است. نظم تدريجاً به وجود آمده است و ضرورتي ندارد كسي آن را درست كرده باشد! از آنها مي‌پرسيدند پس نظم چگونه به وجود آمد؟ مي‌گفتند به خاطر حركت ذاتي ماده... و چون سواد فلسفي نداشتند، مي‌گفتند حركت جوهري ملاصدرا هم همين را گفته است!»

 
  ماجراي فتوا و شايعه‌سازي اعضاي منافقين

تقابل روحانيت و سازمان موسوم به مجاهدين خلق، با صدور فتواي علما در بند 2 زندان اوين درسال 54، به اوج خود رسيد. اين فتوا موجب شد كه سران سازمان، مكنونات قلبي خود درباره روحانيت را علناً به زبان آورند: «من به شدت سعي مي‌كردم با اعضاي آن سازمان درگيرنشوم، چون افرادي كه اعتقاد متوسطي داشتند، از اينكه ما با عده‌اي جوان به ظاهر متدين و مبارز مخالفت كنيم، همان اندك اعتقاد را هم از دست مي‌دادند و احساس مي‌كردند كه به قول خودشان، ما دچار كيش شخصيت شده‌ايم! من نصيحت‌وار با آنها كار مي‌كردم و اين روشم تأثيرات مثبتي بر آنان داشت. دوره محكوميت ما تمام شد و به دوره ملي كشي رسيديم.
آقاي رباني‌شيرازي قبل از اينكه از گروه ما جدا شود، پيشنهاد فتوا را داد و گفت اعضاي فعلي سازمان مجاهدين مثل چپي‌ها مطرود هستند. او نوشته‌اي را تهيه كرد و من هم اصلاح كردم. مضمون اين فتوا در همه بندها پخش شد. همه كساني كه با ما هم بند بودند، اين فتوا را تأييد كردند. يعني مرحوم طالقاني، آقاي منتظري، آقاي لاهوتي، آقاي هاشمي رفسنجاني، آقاي مهدوي كني و آقاي انواري. روزي حاج مهدي عراقي به بند ما آمد و ما تعجب كرديم، چون امكان نداشت كسي بتواند از بند ديگري به بند ما بيايد. او به نگهبان گفته بود كه وسيله‌اي را جا گذاشته و به اين بهانه خود را به ما رساند و گفت فلاني! چه نشسته‌اي كه در همه بندها پخش شده كه شما داريد با ساواك همكاري مي‌كنيد! گفتم من خودم مي‌دانستم كه اينطور مي‌شود و اگر در نوشتن متن شركت كردم، به اين دليل است كه اصل موضوع را قبول دارم والّا با درگيري موافق نيستم و سكوت را صلاح مي‌دانم.»

 
  پيامدهاي مثبت و منفي يك فتوا!

 آيت‌الله محمدعلي گرامي در ادامه خاطره‌گويي خويش، به تحليل آثار و پيامدهاي مثبت و منفي صدور فتواي زندان اوين مي‌پردازد. او در عين حال تأكيد دارد كه اين فتوا، آغازي بر افشاي ماهيت نظري و عملي آنان بود؛ امري كه درآستانه اوج‌گيري انقلاب، امري مبارك به شمار مي‌رفت:
«بُعد منفي صدور فتوا اين بود كه افرادي كه از لحاظ اعتقادي متوسط بودند، در مقابل ما ايستادند، ولي بُعد مثبت آن، اين بود كه اثبات شد آنها در مبارزات به هيچ وجه قابل اعتماد نيستند و صف افراد متدين از آنها جدا شد. در واقع آغازي شد بر افشاي هويت واقعي آنها. قرار بود كه اين فتوا به رويارويي مستقيم منجر نشود و ما از طريق تدريس دروسي، به‌شكل غير‌مستقيم به نقد آراي آنها بپردازيم، ولي متأسفانه در اثر برخي از اعمال افراطي، تفكيك صورت گرفت. به اين ترتيب كه ابتدا همه سر يك سفره غذا مي‌خورديم، بعد سفره‌ها دو تا شد و نهايتاً به سه سفره جداگانه تبديل شد و به هرحال صف‌آرايي صورت گرفت. از نظر تدريس، آقاي منتظري مدتي اسفار مي‌گفت و ما با آنكه بيرون خوانده بوديم، احتراماً شركت مي‌كرديم، همين‌طور هم در درس تفسير قرآن آقاي مرحوم طالقاني. من هم فقه سطح مي‌گفتم و فقه خارج هم براي سيدي كه اخيراً حزب وفاق را درست كرده است. به جلال رفيع هم كه بعدها سردبير اطلاعات شد، فلسفه درس مي‌دادم. قبل از اين جريان، هنگامي كه در قصر بوديم من براي چپي‌ها درس مي‌گفتم، يعني فريدون تنكابني هنگام هواخوري از من درس فلسفه مي‌گرفت. چند نفر ديگر از چپي‌ها هم بودند كه بسيار به من محبت مي‌كردند، چون احساس مي‌كردند كه من از حرف زدن با آنها گريزي ندارم. نوع برخورد من با آنها طوري بود كه هميشه محبت مي‌كردند و تا حدي نظر آنها نسبت به روحانيت، تعديل شده بود.»
*مستندات اين مقال، تماماً از گفت‌وشنود ماهنامه شاهدياران شماره سوم با آيت‌الله محمدعلي گرامي قمي اخذ شده است.

 
کلمات کلیدی
مارا در تلگرام دنبال کنید
اشتراک گذاری

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.