قهرماني‌ها براي ما ماند و خون دلش براي مادران‌مان

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 
  • ایستادگی آمریکا در برابر انقلاب اسلامی نشان از تاثیر گذاری و اقتدار این نظام در دنیا است کرج- خبرنگار جام جم: حجت الاسلام والمسلمین روحی یزدی در جلسه شورای اداری شهرستان اشتهارد که با حضور امام جمعه و فرماندار شهرستان برگزار گردید .
  • معرفی آستان مقدس امامزاده حسن(ع ) آستان مقدس امامزاده حسن(ع) در ضلع جنوب شرقی میدان قدس(شاه عباسی) کرج واقع شده است.
  • توزیع اجناس احتکاری کشف شده در بازار مدیر کل تعزیرات حکومتی البرز :اجناس احتکاری کشف شده به زودی به چرخه عرضه کالا وارد خواهد شد.
  • اجلاسیه ٤١٤ شهید شهرستان ساوجبلاغ برگزار گردید. به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ساوجبلاغ، اجلاسیه ٤١٤ شهید گلگون کفن شهرستان ساوجبلاغ با حضور اقشار مختلف مردم بویژه خانواده معظم و معزز شهدا، حجت الاسلام و المسلمین ناطقی امام جمعه هشتگرد، دکتر بهمنی نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی، مهندس پالیزگیر فرماندار شهرستان ، بابایی سرپرست اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ساوجبلاغ و دیگر مسئولین این شهرستان با سخنرانی سردارعروج مشاورعالی فرمانده کل سپاه پاسداران در مصلای امام خمینی(ره) هشتگرد برگزار گردید.
  • پویش پاک سازی طبیعت درالبرز جمعی از هنرمندان البرزی به مناسبت روز جهانی پاک سازی زمین از زباله، در پویش طبیعت را هنرمندانه نگهداری کنیم شرکت کردند.
  • ستاره هایی در تاریکی شب صدای عاشورا، صدای امام شهیدان امام حسین(ع) است که می گوید:« آیا کسی هست که مرا یاری کند؟» امام عزیز ما آن زمان پرچم مبارزه با ظالمان عالم را بر دوش کشید و تسلیم نشد. آن قدر مقاومت کرد تا به همراه همه یارانش به شهادت رسید.
  • یادواره شهدای ورزشکار شهرستان ساوجبلاغ یادواره 32شهید سرافراز ورزشکار شهرستان ساوجبلاغ با حضور جمع کثیری از ورزشکاران،مردم ومسئولان در سالن 9 دی شهر هشتگرد برگزار شد.
  • برگزاری رزمایش بسیجیان البرز با رویکرد خدمت رسانی بسیجیان استان البرز با رویکردی متفاوت در رزمایش عاشورایی سپاهیان محمد(ص) با هدف وحدت، ایستادگی و پیشرفت شرکت کردند. به گزارش خبرگزاری صداوسیما مرکز البرز؛ رزمایش امروز با عنوان "سپاهیان محمد (ص) 2" و با حضور 19گردان بیت المقدس بسیج برگزار و پس از رزمایش رزمی – فرهنگی نیروها برای اجرای ماموریت خود به مناطق مختلف اعزام می شوند.
  • او از تئوری‌پردازان و اصلاح‌گران فکری جهان اسلام بود ایشان قطعاً شخصیتی متنفذ، روشنفکر و روشنگر و درواقع احیاگر اندیشه‌های شهید آیت‌الله صدر بود. شهید آیت‌الله صدر با نبوغی خارق‌العاده و بی‌نظیر، حرکت مهمی را پایه‌گذاری کرد و شهید آیت‌الله حکیم به شکلی برجسته و روشن آن مسیر را ادامه داد و نقش بسیار برجسته‌ای را در تنویر افکار مردم عراق ایفا کرد
  • حاج‌علی دلتنگ برادر و پسر شهیدش بود باقی ماندن نام نیک آرزوی قلبی پدر بود. او از ندیدن پسرش ناراحت و دلتنگ بود ولی از ته دل از شهادت، عاقبت بخیری و افتخار بزرگی که عارف به جا گذاشته بود، احساس غرور و شعف می‌کرد. برای یک پدر هیچ چیزی با ارزش‌تر از این نیست که پسرش نام خانواده را بلند و سرافراز کند

قهرماني‌ها براي ما ماند و خون دلش براي مادران‌مان

قهرماني‌ها براي ما ماند و خون دلش براي مادران‌مان
1396/11/24
12:43 1395
جانباز 50 درصد محمد محمدي:

قهرماني‌ها براي ما ماند و خون دلش براي مادران‌مان

وجود 36 هزار شهيد دانش‌آموز در دوران دفاع مقدس، نشان از حضور گسترده آنان در جبهه‌هاي جنگ تحميلي ‌دارد.

 فريده موسوي
وجود 36 هزار شهيد دانش‌آموز در دوران دفاع مقدس، نشان از حضور گسترده آنان در جبهه‌هاي جنگ تحميلي ‌دارد. نوجواناني كه براي شركت در جبهه‌ها بايد از موانع بسياري عبور مي‌كردند چراكه هم مسئولان و هم خانواده‌هاي‌شان براي اعزام آنها شروط بسياري طرح مي‌كردند. محمد محمدي جانباز 50 درصد دفاع مقدس از رزمندگاني است كه در سن 16 سالگي رهسپار جبهه مي‌شود. اين جانباز دفاع مقدس خاطره زيبايي از دل‌نگراني‌هاي مادرش براي حضور او در جبهه تعريف مي‌كند كه خواندنش خالي از لطف نيست.

من بزرگ شده يك خانواده پرجمعيت در جنوب تهران هستم. ما پنج برادر و سه خواهر بوديم. دو برادر بزرگ‌ترم آقاموسي و آقارضا قبل از من جبهه رفته بودند. خودم هم در بسيج فعاليت مي‌كردم اما چون زمان شروع جنگ، فقط 10 سال داشتم، اجازه نمي‌دادند به جبهه بروم. در بسيج آموزش‌هاي لازم را گذرانده بوديم ولي بايد سن‌مان به حدي مي‌رسيد كه اعزام‌مان كنند.  خدا بيامرز مادرم نگران بود مبادا من هم مثل دو برادر بزرگ‌ترم به جبهه بروم. سال 1366 وقتي 16 سالم شد، به لحاظ قانوني اجازه رفتن داشتم. اقدام هم كردم و آموزش‌هاي لازم را گذراندم اما حالا مانده بودم چطور مادرم را در جريان بگذارم. مادرم بعد از فوت پدرمان كه سال 1363 به رحمت خدا رفت، با خون دل ما را بزرگ كرده بود. اصلاً نمي‌توانستيم روي حرفش حرف بزنيم اما به هر حال من به عنوان يك نوجوان ايراني احساس مسئوليت مي‌كردم.
آن موقع پنج‌شنبه‌ها در خانه‌مان روضه برگزار مي‌كرديم. پدربزرگم روحاني بود و روضه مي‌خواند. اتفاقاً موعد اعزامم افتاده بود به روز پنج‌شنبه و برگزاري روضه. نمي‌دانم مادرم چطور بو برده بود كه مي‌خواهم بروم. مرتب به اتاقي كه روضه برگزار مي‌شد مي‌رفت و دوباره به اتاقي كه من بودم برمي‌گشت. يك‌بار كه به آشپزخانه رفت، با يك ران مرغ بزرگ و سرخ‌شده برگشت و آن را جلويم گذاشت.
راستش از كودكي شكمو بودم. 16 سال هم كه بيشتر نداشتم. حدس زدم كه مادرم مي‌خواهد با اين غذاي لذيذ سرگرمم كند. انصافاً هم وقتي چشمم به ران سرخ‌شده افتاد، دلم ضعف رفت! وقتي مادرم از اتاق بيرون رفت به مهمان‌هاي روضه برسد، من ماندم و غذاي لذيذ پيش رويم. احساس مي‌كردم به سني رسيده‌ام كه ديگر نبايد دغدغه‌ام شكم و اين چيزها باشد. نان لواشي كه كنار غذا بود را رويش كشيدم و سريع از خانه بيرون رفتم. ران سرخ‌شده مرغ سهم برادر و خواهر كوچك‌ترم شد كه آن موقع هشت و 10 ساله بودند.
خلاصه به پادگان ابوذر رفتم و از آنجا ما را به راه‌آهن بردند. تا مي‌خواستيم سوار قطار شويم، ديدم مادرم با برادر بزرگ‌ترم كه او هم رزمنده بود، از راه رسيدند. مادرم اصرار كرد كه نرو اما پايم را توي يك كفش كردم و رفتم. ما را به كردستان بردند و بسيجي گردان جندالله در سقز شدم.
سه ماه در كردستان بودم. به تهران كه برگشتم، ديگر مادرم حساسيت سابق را نداشت. شايد فكر مي‌كرد براي خودم مردي شده‌ام. دوباره اعزام گرفتم و اين‌بار 45 روز به سليمانيه عراق رفتم. آنجا عضو پدافند هوايي بودم. اعزام سومم هم از طريق لشكر 27 محمد رسول‌الله(ص) انجام گرفت. دوباره در پدافند هوايي مشغول شدم.
خوب يادم است اسفند 1366 بود. لحظه‌شماري براي پايان سال آغاز شده بود. ته دلم خوشحال بودم كه بعد از مدت‌ها دوري، عيد نوروز پيش خانواده‌ام برمي‌گردم. خلاصه دو روز مانده به تحويل سال پشت ضدهوايي نشسته بودم كه يكهو صداي سوتي شنيدم. بعد زمين و زمان به‌هم ريخت و چشم كه باز كردم، ديدم روي تخت بيمارستاني در بانه هستم. چشم راستم هم باندپيچي شده بود. هنوز هوش و حواس درستي نداشتم كه بدانم چه بر سرم آمده است. بعد كه به بيمارستان امام خميني(ره) تبريز منتقل شدم، آنجا متوجه شدم كه چشم راستم تخليه شده و دو، سه تا تركش توي سرم جا خوش كرده است.
دو ماهي آنجا بستري بودم. يك روز ديدم مادرم و برادر بزرگ‌ترم به بيمارستان آمده‌اند. خدابيامرز از آن مادرهاي هميشه نگران بود. حالا هم كه نوجوان 16 ساله‌اش را در آن حالت مي‌ديد، كم مانده بود دق كند. مادرم سال 1384 درگذشت. تا روز فوتش از موضوع جانبازي‌ام ناراحت بود. به نظر من در حق مادران و خانواده ايثارگران ظلم مي‌شود. همه قهرماني‌ها و افتخارها را به ما رزمنده‌ها مي‌دهند اما كسي نمي‌گويد مادري كه جگرگوشه‌اش را به جبهه مي‌فرستاد چه خون دلي مي‌خورد و چه فداكاري‌ها مي‌كرد.

 
کلمات کلیدی
مارا در تلگرام دنبال کنید
اشتراک گذاری

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر