بزغاله مهربان

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

از افسانه های البرز

بزغاله مهربان

بزغاله مهربان
1397/11/10
12:43 1395

یکی بود، یکی نبود. توی یک جنگل سرسبز، میمون و بزغاله ای در همسایگی هم زندگی می کردند. بزغاله مهربان بود. دلش می خواست که همیشه به دیگران کمک کند. اگر مشکلی برای دوستانش پیش می آمد، فورا خودش را می رساند و آن مشکل را حل می کرد.

میمون برعکس بزغاله، نامهربان بود. هیچ وقت به فکر کمک به دوستانش نبود. او بزغاله را مسخره می کرد و می گفت:« تو همیشه به کار دیگران فضولی می کنی.»

***

یک روز، میمون داشت توی جنگل جست و جو می کرد، از کنار آتشی که شکارچیان روشن کرده بودند، رد شد، جرقه ای از آتش روی دم اوافتاد، اما او متوجه او نشد.

بزغاله جرقه ی آتش را روی دم میمون دید. خواست به اوکمک کند، اما با خودش گفت:« الان بهترین موقع است که درسی به او بدهم.» رو به میمون کرد و گفت:« دوست عزیز! آیا هنوز هم فکر می کنی که نباید در کار دیگران دخالت کرد؟»

میمون گفت:« البته، این کار اصلا درست نیست.»

بزغاله گفت:« یعنی اگر مشکلی برای دوستانم پیش بیاید و من بتوانم به آن ها کمک کنم، باز هم نباید دخالت کنم؟»

میمون گفت:« تو همیشه دوست داری به دیگران کمک کنی، ولی این کار چه فایده ای دارد؟»

میمون هنوز حرفش را تمام نکرده بود که احساس کرد دمش دارد می سوزد. شروع کرد به بالا و پایین پریدن. فریاد زد:« کمک کنید! کمک کنید! آتش را خاموش کنید!»

بزغاله گفت:« من دلم می خواهد به تو کمک کنم، ولی تو خودت گفتی که نباید به کار دیگران دخالت کرد.» میمون در حالی که بالا و پایین می پرید التماس کرد:« نه، نه، اشتباه کردم. خواهش می کنم به من کمک کن!» آن وقت بزغاله به کمک میمون آمد. هر جور که بود آتش روی دم را خاموش کرد.

به این ترتیب میمون متوجه اشتباه خود شد. فهمید که کمک کردن به دیگران فضولی نیست. یاد گرفت که دوستان باید در وقت گرفتاری ها، به هم کمک کنند.

البته علامتی هم از سوختگی روی دم میمون باقی ماند. این علامت باعث شد که میمون هیچ وقت درسی را که دوستش، بزغاله به او داده بود، فراموش نکند.

کلمات کلیدی
مارا در تلگرام دنبال کنید
اشتراک گذاری

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.