پیاز و شلغم

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

داستان های کهن

پیاز و شلغم

 پیاز و شلغم
1398/3/12
12:43 1395


باز نویسی از: عبدالصالح پاک


يك روز پادشاه، با زنش زير درخت توت نشسته بود. همان موقع یک مرد كشاورز با يك خورجين سيب سرخ از کنار قصر عبور می کرد. او وقتي ديد كه پادشاه و زنش جلوي قصر زير درخت توت نشسته اند، تصميم گرفت چند تا سيب سرخ به آن ها هديه كند.او راهش را كج كرد و به طرف آنها رفت و چند سيب جلوي پادشاه و زنش گذاشت وگفت:« اي قبلة عالم!‌ اين سيب هاي سرخ را از مزرعه ی خودم چيده ام. من غير از اين سيب ها چيزي ديگري ندارم. دوست دارم شما هم اين سيب ها را از من قبول كنيد و ميل نماييد.»
زن پادشاه از رفتار كشاورز خوشش آمد وچند  سكه¬ي طلا به او داد. پادشاه هم چند سكه طلا بيشتر از زنش به دست كشاورز داد. كشاورز كه تا به حال چنين سكه هايي را حتي در خوابش هم نديده بود، با خوشحالي به طرف خانه¬اش به راه افتاد.
او در راه كه مي¬رفت كشاورز ديگري را دید. كشاورز دومي پرسيد:« چي شده، خوشحال به نظر می آیی؟»
كشاورز گفت:« چرا خوشحال نباشم؟ ارزش هدیه ای که پادشاه و زنش به من داده اند از ارزش همه ی محصول مزرعه ی من بیشتر است.»
كشاورز دومي گفت:« چطور از آن ها هديه گرفته اي؟»
كشاورز گفت:« داشتم از باغ سيب مي¬آمدم، پادشاه و زنش جلوي قصر زير درخت نشسته اند، به هر كدام آن ها چند سيب سرخ هديه دادم و از هر كدام آن ها  چند سكه¬ي طلا هديه گرفته ام.»
كشاورز اين را گفت و شادي كنان به راهش ادامه داد.
كشاورز دومي وقتي ديد كه كشاورز اولي به راحتي ثروت زيادي به دست آورده است، تصميم گرفت هديه اي تهيه كند و براي پادشاه ببرد.
او به بازاررفت و تصميم گرفت شلغم بخرد، ولي فروشنده گفت:‌ «شلغم ميوه¬ي خوشمزه اي نيست، پیاز بگیری بهتر است!»
اوچند كيلو پياز خريد و به قصر پادشاه رفت و ديد كه پادشاه و زنش هنوز زير درخت نشسته اند و مشغول خوردن سیب هستند. او پياز ها را جلوي آن ها گذاشت.
پادشاه گفت:« اين ها چي هستند؟»
كشاورز گفت:« اين ها پياز هستند، براي شما هديه آوردم.»
پادشاه پرسيد:« پيازها را از مزرعه¬ي خودت چيده اي؟»
كشاورز گفت:«نه خیر قبله عالم، آن ها را از بازار خريده ام.»
پادشاه، مأمورانش را صدا زد وگفت:« اين مرد را ببريد و پيازها را روي سرش خورد كنيد.»
مأموران او را بردند و پيازها را يكي يكي روي سرش می گذاشتند و هر پياز را با یک ضربه ي محكم خوردش كردند.»
كشاورز بعد از هر  ضربه، مي¬گفت:« خدايا شكرت!»
مأمورهای پادشاه وقتي شكر كردن او را شنيدند،‌ از او دليلش را پرسيدند، كشاورزگفت: «شما كاري به كار من نداشته، پيازهايتان را خورد كنيد.»
 مأمورها اين ماجرا را به پادشاه تعريف كردند. ‌ پادشاه دستور داد او را به حضورش بياورند. وقتي او را آوردند. پادشاه از او پرسيد:« چرا در حال تنبيه شدن خدا را شكر مي-كردي؟»
كشاورز گفت:« قبلة عالم! ‌من مي¬خواستم از بازارشلغم برايتان بخرم. ولي فروشنده پيازرا پيشنهاد داد. حالا پياز با يك ضربة‌ خورد مي¬شود، اما براي خورد كردن هر شلغم چند ضربه لازم است. من خدا را شكر كردم كه شلغم نخريدم.»
پادشاه از شنيدن حرف هاي كشاورز خندید وگفت:« هر وقت از باغ خودت ميوه اي براي من بياوري، به تو هم پاداش خوبي خواهم داد.»
كشاورز با خوشحالي به باغش رفت تا درخت بكارد و از ميوه آن براي پادشاه هديه ببرد.

 

 

 

 

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.