خرگوش باهوش

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

در سایه حکایت

خرگوش باهوش

خرگوش باهوش
1398/4/4
12:43 1395


مرتضی حاتمی


در جنگلي سرسبز و باصفايي كه در آن حيوانات مختلفي زندگي مي‌كردند،همگي از نعمت‌ها و خوراكي‌هاي بي شماري كه در اين سرزمين،پيدا مي شد، استفاده و زندگي را به خوبي سپري مي‌كردند.در اين جنگل سرسبز و باصفا، شيري زندگي مي‌كرد كه همه‌ي حيوانات از او مي‌ترسيدند و او هم حيوانات را اذيت مي‌كرد. روزي همه‌ي حيوانات دور هم جمع شدند و نزد شير رفتند و به او گفتند:
- اي شير بزرگ! تو هر روز يكي از حيوانات اين جنگل را براي غذا مي‌خوري و شكار مي‌كني و ما از اينكه كدام حيوان را براي تو بفرستيم تا او را بخوري، ناراحت و در سختي هستيم. اما الآن راه حلي پيدا كرده‌ايم كه هم براي تو خوب است و هم براي ما.
شير با غرور و تكبر به حيوانات نگاه كرد و گفت:
- چه راه حلي پيدا كرده‌ايد؟
حيوانات گفتند: كه
- ما تصميم مي‌گيريم كه چه حيواني را براي شكار برايت بفرستيم.
     شير قبول كرد و روزها به اين منوال گذشت. هر روز يكي از حيوانات جنگل سرسبز غذاي شير مي‌شد. تا اينكه يك روز قرعه به نام خرگوش افتاد. خرگوش، به حيوانات جنگل گفت:
-         حالا كه نوبت من رسيده، به من فرصتي بدهيد تا همه‌ي شما را از جور و ستم اين شير خونخوار و ظالم، نجات دهم.
    حيوانات جنگل قبول كردند. خرگوش،كمي صبر كرد تا وقت صبحانه‌ي شير گذشت.سپس آهسته و آرام به طرف لانه‌ي شير به راه افتاد... شير از شدت گرسنگي اعصابش خراب وآب دهانش، خشك شده بود. خرگوش را از دور ديد، با صداي بلند گفت:
- از كجا مي‌آيي؟ از حيوانات جنگل چه خبر؟
خرگوش گفت:
- حيوانات، به همراه من خرگوشي را فرستادند تا او را براي تو بياورم و او را بخوري... اما از همين راهي كه مي‌آمدم شيري را ديدم و خرگوش را از من گرفت. به او گفتم: اين غذاي پادشاه ماست. اما آن شير به حرفم توجهي نكرد و با عصبانيت گفت: اين جنگل و شكارگاه و همه‌ي حيوانات داخل آن به من تعلق دارد و همه‌ي غذا و شكارها براي من شايسته‌تر است، زيرا قدرت و ابهت و بزرگي من از همه زيادتر است.من هم به سرعت به طرف شما آمدم تا اين خبر را به شما برسانم.
 شير با عصبانيت از جايش بلند شد و به خرگوش گفت:
-         آن شير را به من نشان بده
خرگوش گفت:
- باشه.دنبالم  راه بيفت.
     خرگوش، شير را سر چاهي كه در آن نزديكي بود، برد و داخل چاه آنقدر صاف و زلال بود كه هم ‌چون آينه‌اي شفاف هر چيز را داخل آن نشان مي‌داد.
خرگوش به شير گفت:
- نگاه كن. همان شيري كه گفتم داخل اين چاه است و من از او خيلي مي‌ترسم.
      شير به داخل چاه نگاه كرد عكس شيري را ديد كه خرگوشي كنارش ايستاده. با عجله داخل چاه پريد تا با شير درگير شود و او را از بين ببرد. اما وقتي داخل چاه افتاد، ديگر نتوانست از چاه خودش را بيرون بياورد و همان جا داخل آب، غرق و خفه شد.

 

کلمات کلیدی
مارا در تلگرام دنبال کنید
اشتراک گذاری

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.