آوازِ خروس

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

از افسانه ها

آوازِ خروس

آوازِ خروس
1398/4/20
12:43 1395

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. خروسی بود بازیگوش و سر به هوا.

بازنویسی: عبدالصالح پاک
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. خروسی بود بازیگوش و سر به هوا. از صبح تا شب، هی بالا می رفت و هی پایین می آمد و یک لحظه در جایی بند نبود.
روزی از روزها، موقع بازیگوشی و جست و خیز، خارِ کوچکی به پای خروس رفت. او از درد فریادی کشید و هرچه تقلاّ کرد خار را از پایش بیرون بیاورد، نشد که نشد.
پس لنگ لنگان به راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یک پیرزن. او کنار تنور نشسته بود و می خواست نان بپزد؛ ولی هیزم برای روشن کردن آتش نداشت. خروس به پیرزن گفت: «ای پیرزن! خار به پایم رفته، آن را از پایم در بیاور و با آن برای پختن نان، آتش درست کن.»
پیرزن با خوشحالی گفت: «چی بهتر از این؟! تا تو چشمانت را ببندی و باز کنی، خار را از پایت بیرون آورده ام.»
پیرزن در یک چشم به هم زدن، خار را از پای خروس بیرون کشید. و انداخت توی تنور و با آن آتش بزرگی برافروخت و نانش را پُخت. همین که نان پخته شد، خروس گفت: «ای پیرزن! خارم را پس بده. لازمش دارم!»
پیرزن گفت: «ولی من با آن آتش درست کردم و نان پُختم.»
خروس گفت: «پُختی که پُختی! یا خارم را پس بده یا از این طرفت می پرم، از آن طرفت می پرم، نان تو را می برم.»                                                                                                                                              
پیرزن گفت: «اگر از این چوب سیاه نمی ترسی، بپر!»
خروس از این طرف پیرزن پرید، از آن طرف پرید و یک قُرص نانِ گرم پیرزن را برداشت و پا به فرار گذاشت. رفت و رفت به یک چوپان رسید. چوپان زیر سایه ی درختی نشسته بود و می خواست شیر را با تپاله ی گوسفند بخورد. خروس گفت: «این چه کاری است که می کنی؟! مگر شیر را با تپاله ی گوسفند می خورند؟!»
چوپان گفت: «نانم تمام شده.  خیلی هم گرسنه ام. مجبورم شیر را با تپاله بخورم.»
خروس گفت: «من یک نان گرم و تازه دارم. بیا، نان از من، شیر از تو، با هم بخوریم.»
چوپان با خوشحالی گفت: «چی از این بهتر؟!»
بعد چوپان نان را از خروس گرفت و آن را ریزریز کرد و توی ظرف شیر ریخت و با هم نشستند و خوردند و به خوابِ شیرینی فرو رفتند. خروس از خواب که بیدار شد، گفت: «عمو چوپان! نانم را پس بده. لازمش دارم.»
چوپان گفت: «مگر نان را با شیر، با هم نخوردیم؟! خودت نان را به من دادی! حالا هم می خواهی پس بگیری؟!
خروس گفت: »بی جا کردی که خوردی! یا نان مرا پس می دهی، یا از این طرفت می پرم، از آن طرفت می پرم، و یک گوسفند چاق و چلّه ات را می برم.»
چوپان سگِ گنده ای را نشانش داد و گفت: «اگر از سگ گلّه ام نمی ترسی ببر!»
خروس از این طرف پرید، از آن طرف پرید، سگِ گلّه را به چیزی مشغول کرد و یک گوسفندِ چاق و چلّه ی چوپان را برداشت و پا به فرار گذاشت. رفت و رفت تا رسید به یک روستا. در روستا، خان، پسرش را داماد می کرد و برای شام مهمان ها، می خواست سگ بکشد. خروس پیش خان رفت و گفت: «مگر در عروسی هم سگ می کُشند؟!»
خان گفت: «چاره ای ندارم. گوسفند گیرم نیامد!»
خروس گفت: «چاره ی کار پیش من است. من یک گوسفند چاق و چلّه دارم. گوسفند از من، پُختن از تو!»
خان خوشحال شد و گفت: «چی از این بهتر؟!»
بعد، خان، گوسفند را از خروس گرفت و کُشت و پُخت و از مهمان هایش حسابی پذیرایی کرد. خروس هم تا می توانست خورد و در عروسی پا به پای دیگران شادی کرد. عروسی و بزن و بکوب که تمام شد، خروس پیش خان رفت و گفت: «خان دایی! می خواهم بروم. گوسفندم را پس بده، خیلی لازمش دارم!»
خان گفت: «گوسفند را خودت دادی، حالا هم می خواهی پس بگیری؟!»
خروس گفت: «دادم که دادم، کارت را راه انداختم. حالا یا گوسفندم را پس بده یا از این طرفت می پرم، از آن طرفت می پرم و تفنگت را می برم!»
خان گفت: «اگر توانستی ببر!»
خروس از این طرف پرید، از آن طرف پرید، حواس خان را حسابی پرت کرد و تفنگ او را برداشت و رفت و رفت تا به یک طبل زن رسید. به طبل زن گفت: « طبل را با تفنگ عوض می کنی؟»
طبل زن قبول کرد. طبل را به خروس داد و تفنگ را از او گرفت. خروس طبل را گرفت و زد و خواند و زد و خواند؛ ولی صدایش با صدای طبل جور در نیامد. پس طبل را به دوش انداخت و رفت و رفت تا به یک دوتار زن رسید. خروس گفت: «دوتارت را با طبل عوض می کنی؟»
دوتاز نواز گفت: «چرا عوض نکنم؟! چی بهتر از این؟!»
خروس طبل را داد و دوتار را گرفت. دوتار را خوب کوک کرد و زد و خواند، زد و خواند. دید که صدایش با صدای دوتار خیلی جور در می آید. پس بالای تپّه ای رفت؛ دوتار را خوب کوک کرد و نواخت و خواند: «خار دادم، نان گرفتم، نان دادم، گوسفند گرفتم، گوسفند دادم، تفنگ گرفتم، تفنگ دادم، طبل گرفتم، طبل دادم، دوتار گرفتم...»
از آن روز به بعد، خروس صبح به صبح، دوتار می نوازد و آواز می خواند. ولی ما فقط صدای خروس را می شنویم، نه صدای دوتارش را.

 

 

 

 

کلمات کلیدی
مارا در تلگرام دنبال کنید
اشتراک گذاری

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.