پسر ساده دل و الاغ

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

داستان های کهن

پسر ساده دل و الاغ

 پسر ساده دل و الاغ
1398/8/16
12:43 1395

 

پیر زنی با پسرش زندگي مي كرد. پسر پیرزن بسيار ساده دل و خوش باور بود. او هر حرفي را كه مي شنيد، باور مي كرد و هر کاری انجام می داد، به دردسر مي افتاد.

 

بازنویسی از عبدالصالح پاک
پیر زنی با پسرش زندگي مي كرد. پسر پیرزن بسيار ساده دل و خوش باور بود. او هر حرفي را كه مي شنيد، باور مي كرد و هر کاری انجام می داد، به دردسر مي افتاد.
يك روز مادرش از او خواست به بازار برود و روغن براي غذا بياورد.
پسر ساده دل سوار الاغش شد و به بازار رفت. روغن خريد و آن را داخل كدو ريخت.  دوباره سوار بر الاغ به طرف خانه به راه افتاد. در راه ، خسته شد و تصميم گرفت كمي استراحت كند و به الاغش هم استراحت بدهد.
از الاغ كه پايين آمد، براي بستن الاغش دنبال پايه اي گشت،  ولي هرچه گشت پايه اي پيدا نكرد. دور و برش را با دقت نگاه كرد و عاقبت كدوي روغن خودش را ديد كه روي زمين افتاده بود. او طناب الاغ را به كدو بست و خودش گوشه اي به استراحت پرداخت و كمي بعد به خواب رفت.
مدتي كه گذشت، حوصله ي الاغ سر رفت و براي بيدار كردن او، شروع كرد به عرعر كردن و جفتك پراندن. ولی خواب پسر سنگین بود و بیدار نمی شد.
الاغ وقتي ديد كه به اين سادگي ها بيدار بشو نيست، كدو را كشيد و كشيد و كشيد تا اينكه كدو با صداي بلند تركيد و چند پاره شد.  روغن داخل آن روي زمين ريخت.
پس از مدتي پسر از سرو و صداي الاغ از خواب پريد و ديد الاغ در حال دويدن و جفتك پراندن است. براي آرام كردن الاغ، به طرفش رفت.

 


ولي الاغ كه متوجه ي خرابكاريش شده بود، از ترس او پا به فرار گذاشت. پسر هرچه به دنبال الاغ دويد، به آن نرسيد. الاغ دوان دوان دور و دور و نا پديد شد.
مرد ساده دل رد الاغش را گرفت و براي پيدا كردن آن به راه افتاد. او همان طور كه مي رفت، به مردي برخورد كرد و سراغ الاغ را از او گرفت.
مرد، فهمید که پسر ساده دل است. او براي اينكه او را دست بيندازد، گفت:« ديگر الاغ بي الاغ! او ديگر نه عرعر مي كند و نه پشت سر هم جفتك مي اندازد. بلكه در قصر پادشاه در جاي نرم و گرم نشسته و قاضي شده. او الان مشغول قضاوت كردن وحكم بريدن است. او از اين پس قاضي مخصوص پادشاه شده است. ديگر الاغ تو نخواهد شد.»
پسر ساده دل حرف مرد را باور كرد و دوان دوان به قصر پادشاه رفت. وقتي به آنجا رسيد، ديد كه یک قاضي با دبدبه و كبكبه مشغول قضاوت و حكم دادن است.
پسر ساده دل، با عصبانيت رو به او داد زد:« اي الاغ! زود به شكل اولت در بيا. خيلي خسته ام و مي خواهم سوارت بشوم و به خانه ام برگردم.»
اطرافيان قاضي وقتي حرف هاي او را شنيدند، به او گفتند:« اي پسرک! اين چه حرفي است كه مي زني؟ مگر قاضي را نمي شناسي؟ مگر اسم او را تا به حال نشنيده اي؟ زود راهت را بگير و از هر جايي كه آمده باشي، به همانجا برگرد.»
پسر گفت:« من مي دانم او چه بوده و چه كرده و حالا چه شده! شما نمي دانيد من از دست او چه عذابي كشيده ام. او قبلا الاغ من بود. كدوي پر از روغن مرا شكست و روغن هاي آن را روي زمين ريخت و مرا هم در بيابان پياده رها كرد و پا به فرار گذاشت. حالا هم از ترس من خود را به شكل قاضي در آورده است. حكم بيجا صادر مي كند. من از خير روغن و كدو گذشته ام ولي نمي توانم از خير الاغم بگذرم. من بدون الاغ از اين جا تكان نمي خورم.»
اطرافيان قاضي وقتي ديدند كه كار دارد بيخ پيدا مي كند، تصميم گرفتند پولي به او بدهند و از دستش خلاص شوند. آنها پولي در دست او گذاشتند و گفتند:« با اين پول مي تواني براي خودت الاغ جوان و سرحال بخري.»
او پول را گرفت و از قصر بيرون رفت. يكي از درباريان فهميد كه او ساده لوح است، تصميم گرفت پولش را با حيله و نيرنگ از چنگش بيرون بكشد، به همين منظور، دو تا هندوانه خريد و سر راه او منتظر نشست.
پسر پول بدست و خوشحال رفت و رفت و خسته و تشنه به مرد حيله گر رسيد. مرد حيله گر كه متوجه ي تشنگي او شده بود، از هندوانه يك قاچ بريد و به دست او داد. وقتي لب به هندوانه ي شيرين زد،از مرد پرسيد:« هندوانه ات را مي فروشي؟»
مرد حيله گرگفت:« فروشي كه نيست! مگر اينكه پول خوبي بدهي!»
پسر پرسيد:« مثلا چقدر؟»
مرد با حيله گر هندوانه ي بزرگتري نشان او داد و گفت:« اين يكي، هم بزرگ تر و هم شيرين تر از قبلي است. تازه همين يكي، دو روز ديگر هم وقت زايمانش است. شايد كره الاغي، كره بزي يا بره اي به دنيا بياورد. اگر خريدارش هستي به هر مقدار پولي كه همراه داري آن را به تو مي فروشم.»
پسر كه ديد با خريدن هندوانه، صاحب الاغ هم مي شود، پولش را دو دستي به مرد داد و هندوانه را گرفت.ئمرد گفت:« فقط مواظب باش پيش از رسيدن به خانه، هندوانه را نشكني. اگر در راه بشكند، كره حيوان بيرون مي پرد و از دستت فرار مي كند.»
او شادي كنان و بشكن زنان، هندوانه را بغل كرد و به طرف خانه شروع به دویدن کرد. ناگهان هندوانه از دستش سر خورد و به زمين افتاد و پخش و پلا شد.
از قضا هندوانه روي لانه ي خرگوشي افتاده بود. خرگوش وقتي صداي شكستن هندوانه را شنيد، از ترس از لانه اش بيرون پريد و پا به فرار گذاشت. پسر، وقتي فرار او را ديد، فكر كرد كه حتما هندوانه كره الاغي به دنيا آورده و آن هم از دستش فرار كرده است. به همين خاطر، با ناراحتي و غصه و پاي پياده به خانه اش برگشت. وقتي مادرش ديد كه او دست خالي و پاي پياده برگشته است، از او پرسيد:« پس كو روغن؟ كو الاغ؟»
پسر با ناراحتي گفت:« مادر! تو فقط به فكر روغن هستي ولي تو خبر از ناراحتی من نداری! من الان غصه دار کره الاغم هستم.»
مادرش پرسيد:« كدام كره ي الاغ؟»
پسر با غصه و ناراحتي، ماجرا را مو به مو براي مادرش تعريف كرد. او وقتي حرف هاي پسرش را شنيد، خنده اش گرفت و گفت:«پسر جان! تو چقدر ساده اي! كي مي خواهي ساده لوحي را كنار بگذاري و هر حرفي را كه مي شنوي باور نكني!»
او تا چند روز ديگر هم  به حرف های پسرش مي خنديد.

 

 

 

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر