پادشاه و كشاورز

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

داستان های کهن

پادشاه و كشاورز

پادشاه و كشاورز
1398/8/20
12:43 1395

 

روزي بود، روزگاري بود. كشاورز فقيري بود که هر روز به مزرعه مي رفت و تا تاريكي شب به كار كشاورزي مي پرداخت.  شب خسته و كوفته...

 

بازنویسی از عبدالصالح پاک
روزي بود، روزگاري بود. كشاورز فقيري بود که هر روز به مزرعه مي رفت و تا تاريكي شب به كار كشاورزي مي پرداخت.  شب خسته و كوفته به خانه اش بر مي گشت. ولی هميشه شکمش نيم سير و نيم گرسنه بود.
يك روز كه كشاورز خيش به گاو بسته و در حال شخم زدن بود، خيش به دسته ي كوزه اي گير كرد و كشاورز كوزه را از دل زمين بيرون كشيد و گرد و خاكش را تكاند و سر كوزه را باز كرد. ديد كه كوزه پر از سكه هاي طلا است. كشاورز كوزه را گوشه اي مخفي كرد و دوباره مشغول شخم زدن شد.
مدتي از اين ماجرا گذشت و كشاورز دوباره به سراغ كوزه رفت و با خود فكر كرد؛ آيا ممكن است كسي مرا موقع پيدا كردن سكه هاي طلا ديده باشد؟ اگر كسي متوجه كوزه ي طلا شده باشد، روزگار من سياه و كار من زار است.  اگر هم كسي آن را نديده باشد مي توانم با خرج كردن آن زندگي خودم را سر و سامان بدهم. كشاورز در حال فكر كردن بود كه چه كنم، چه نكنم،  ديد از دور يكي از وزيران پادشاه در حال عبور از كنار مزرعه اش است. كشاورز تصميم گرفت وزير را آزمايش كند كه آيا او از پيدا شدن كوزه ي طلا خبر دارد يا نه.

پس، پيش وزير رفت و گاوش را نشان او داد و گفت: «اي آقا! اين گاو را به صد سكّه ي طلا خريده ام. عده اي مي گويند آن را ارزان خريده ای و عده اي مي گويند خيلي هم گران خريده ای. حالا تو بگو! آيا به نظر شما اين گاو نسبت به پولي كه داده ام، ارزش دارد يا نه؟»
وزير گفت :«اي كشاورز! بدان كه بخت و اقبال به تو روي آورده است.»
او با گفتن اين حرف راهش را كشيد و رفت.
كشاورز فكر كرد كه:« وقتي وزير مي گويد؛ بخت و اقبال به تو روی آورده است، حتماً‌ مي داند كه من سكّه هاي طلا را پيدا كرده ام و او مي رود و ماجرا را به پادشاه مي گوید. پادشاه هم طلاها را از من پس مي گيرد. پس بهتر است خودم به قصر بروم و ماجراي سكّه هاي طلا را براي او تعريف كنم.»
كشاورز با اين تصميم به دنبال وزير رفت. وزير وقتي ديد كه كشاورز بدنبالش مي آيد، به او گفت: «ديگه چه كاري با من داري؟»
كشاورز كه دلش نمي خواست پيدا شدن سكّه هاي طلا را به راحتي به وزير بگويد، گفت: «عده اي مي گويند اين خيش به درد تونمي خورد. تيغه هاي آن كند و از كار افتاده است و بايد آن را عوض كني و خيش بهتري بخري. ولي من با آن سالهاي زيادي كار كرده ام و زمين هاي زيادي را شخم زده ام. حالا به نظر شما من چه كار بايد بكنم؟»
وزير از شنيدن حرفهاي او ناراحت شد و گفت: «تو مي خواهي سر به سر من بگذاري و با من شوخي كني؟ حالا  كه اينطور است كمي صبر كن تا چه بلايي به سرت مي آورم.»
وزير اين را گفت و با عصبانيت از آنجا دور شد.
وزير كه رفت، كشاورز از كرده ي خود پشيمان شد و ترسيد كه وزير يك راست به قصر برود و ماجرا را به پادشاه بگويد. پادشاه هم او را به زندان مي اندازد وسكه هاي طلا را از او پس مي گيرد. پس، بهتر است قبل از وزير به قصر پادشاه برود و با دست خودش كوزه را طلا را به او بدهد.
كشاورز با اين تصميم به سراغ كوزه ي پراز طلا رفت. آن را از زير خاك بيرون كشيد و آن را داخل بقچه اي پيچيد و گاوش را پيش انداخت  و به خانه اش رفت. وقتي به خانه رسيد، بقچه را گوشه اي گذاشت و به زنش گفت: «زودتر براي من چايي درست كن! مي خواهم جايي بروم.»
بعد براي بستن گاو به طويله رفت. زن از حركات كشاورز فهميد كه او رازي را از او پنهان مي كند و كنجكاو شد. پس يواشكي سراغ بقچه رفت و آن را باز كرد، و ديد كه كوزه اي پر از طلا داخل بقچه است.
زن بي معطلي كوزه را از داخل بقچه برداشت و به جاي آن سنگ سفيد آسياب دستي گذاشت.
كشاورز از طويله برگشت و چاي و نانش را خورد و براي پس دادن سكه ها، بقچه را بغل زد و به قصر پادشاه رفت. او وقتي به قصر رسيد نگهبانان جلويش را گرفتند و گفتند:«كجا مي¬روي؟»
كشاورز گفت: «پيش پادشاه!»
آنها پرسيدند: «با پادشاه چه كار داري؟»
جواب شنيدند: «براي پادشاه هديه اي گرانبها آورده ام، مي خواهم آن را با دست خودم به پادشاه بدهم.»
نگهبانان گفتند: «هديه ات را به ما نشان بده، خودمان مي بريم.»
كشاورز گفت: «اين هديه، با هديه هاي ديگر فرق دارد و نبايد دست مرد ديگري به جز پادشاه به آن بخورد.حتماَ با دست خودم آن را به پادشاه بدهم.»
نگهبانان قصر، خبر را به گوش پادشاه رساندند و گفتند: «اي قبلة‌ عالم! كشاورزي مي خواهد به حضور شما بيايد و هديه اي به شما تقديم نمايد و هر چه اصرار كرديم كه خودمان آن را به شما بياوريم قبول نمي كند و مي خواهد خودش به شما بياورد. پادشاه دستور داد كشاورز را بياورند.
آنها كشاورز را به سراغ پادشاه آوردند. او بقچه به بغل پيش پادشاه رفت. بقچه را جلوي او گذاشت و گفت: «قبله ي عالم! اين هديه را از طرف من قبول فرماييد.»
پادشاه پرسيد: «هديه ات را نشان بده ببينم!»
كشاورز گفت: «اي قبلة عالم! دوست دارم بقچه را با دست مبارك خودت باز بكني!»
پادشاه وقتي اصرار كشاورز را ديد، قبول كرد و به طرف بقچه خم شد و شروع به باز كردن گره هاي بقچه كرد.رهمين كه بقچه باز شد، ديد كه داخل آن سنگ سفيد آسياب دستي است. پادشاه عصباني شد و گفت:« هديه ات اين سنگ سفيد است، اين به چه درد من مي خورد؟»
کشاورز هم با ديدن سنگ داخل بقچه به حيرت افتاد و رنگش پريد و فهميد كه كار، کارِ زنش است. پس به فكر راه چاره اي افتاد و گفت:«مي خواستم درباره مشكلي كه اين سنگ براي من بوجود آورده، با شما صحبت كنم.»
پادشاه كه هر لحظه عصباني تر مي شد، گفت: «چه مشكلي؟‌«
كشاورز گفت: «من يك سوداگرم و كارم خريد و فروش است. اين سنگ سفيد ميزان من است. من با آن گندم به مردم مي فروشم. ولي يكي مي گويد؛ ميزان سبك است و ديگري مي گويد؛ سنگين است. حالا سنگ را به حضور شما آورده ام تا با چشم خودت آن را ببيني و حكم كني كه آن اندازه است و به من اذيت و آزار نرسد و مأموران شما مرا جريمه نكنند.»
پادشاه حدس زد كه كشاورز، براي كار ديگري به قصر آمده است پس رو به او كرد و گفت: «اي كشاورز! تو براي نشان دادن سنگ به اينجا نيامده اي،‌ بلكه براي كار ديگه اي آمده بودي، پس اگر حرف و سخن خاصي داشته باشي، بگو بشنوم.»
كشاورز گفت: «من كار ديگه اي ندارم. فقط براي نشان دادن سنگ سفيد آمده ام تا از ميزان بودن آن اطمينان داشته باشم.»
پادشاه از شنيدن حرف كشاورز عصباني تر شد و مأموران خود را صدا زد و گفت: «كشاورز را به زندان بياندازيد و تا زماني كه نگويد براي چه منظوري به قصر آمده است، همانجا نگهداريد.»
بعد به يكي از مأموران خود هم گوش زد كرد كه به خوبي مواظبش باشد و هر كاري و هر سخني از او بشنود، خبرش را بياورد.
كشاورز وقتي وارد زندان شد، در گوشه اي نشست و شروع به ناسزا گفتن به زنش كرد: «اي زن نادان! تو با بقچه ي من چه كار داري؟ چي مي شد آن را باز نمي كردي و صبر مي كردي تا آن را به پادشاه بدهم و هديه اي گرانبهاتر از آن از پادشاه بگيرم. اي زن گرسنه! مگر سكه هاي طلا مال تو بود كه به آنها دست زدي و سنگ سفيد را به جاي آن گذاشتي. حالا صبر كن از اين گرفتاري خلاص بشوم، آنوقت حتي يك سكة طلا هم به تو نمي دهم.»
كشاورز كم كم عصباني تر شد و شروع به كوبيدن ديوار زندان كرد. نگهبانان فوري خبر را به پادشاه بردند. پادشاه دستور داد او را به قصر بياورند. وقتي كشاورز آمد، پادشاه از او پرسيد: «چرا مشت به ديوار زندان مي كوبي، مگر مي خواهي آن را خراب كني؟»
كشاورز جواب داد: «اي پادشاه عالم!‌ تو آدم عاقل و دانايي هستي، ولي من ساده و نادان هستم. پس هيچ وقت حرف همديگر را نمي فهميم!»
پادشاه هر چه فكر كرد نتوانست جوابي براي كشاورز پيدا كند، پس دستور داد او را از قصر بيرون بياندازند و ديگر هم دور و بر قصر ديده نشود.
كشاورز را از قصر بيرون انداختند. او يك راست به خانه اش رفت و كوزه ي پر از سكه ي طلا را از زنش گرفت و به قصر برگشت تا آن را به پادشاه بدهد.
ولي به دستور پادشاه او را به قصر راه ندادند و از طرف پادشاه به او پيغام آوردند كه: «برو هديه ات را براي خودت خرج كن!»
كشاورز از شنيدن پيغام پادشاه خوشحال شد. دوان دوان به خانه اش برگشت و خبر بخشيده شده سكه هاي طلا را به زنش گفت. كشاورز به همراه زنش سال هاي سال به خوبي و خوشي زندگي كرد و آنها در اين مدت طولاني هيچ وقت به قصر پادشاه نزدیک هم نشدند. و هنوز هم که هنوز است، دورتر از قصر پادشاه، به خوبی و خوشی زندگی می کنند.

 

 

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر