آلور و بلور

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

داستان های کهن

آلور و بلور

آلور و بلور
1398/8/20
12:43 1395

 

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، در گوشه ای از این دنیا و در میان جنگلی زیبا، خانم بُزیِ دانا، یک خانه ی نقلی و قشنگ داشت. خانم بُزی دو تا بزغاله ی زیبا و ملوس داشت که اسم یکی آلور و دیگری...

 

بازنویسی از عبدالصالح پاک
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، در گوشه ای از این دنیا و در میان جنگلی زیبا، خانم بُزیِ دانا، یک خانه ی نقلی و قشنگ داشت. خانم بُزی دو تا بزغاله ی زیبا و ملوس داشت که اسم یکی آلور و دیگری را بلور گذاشته بود. آلور و بلور شیرین زبان و بازیگوش بودند.
در نزدیکی های خانه ی آن ها دیوی زندگی می کرد و چشم دیدن خانم بُزی و بچه هایش را نداشت. او هر روزتا نزدیکی های خانه ی خانم بُزی می آمد و آن ها را زیر نظر می گرفت و با خود می گفت: «صبرکن خانم بُزی، روزی آلورت را می خورم، بلورت را می خورم تا همه ی شادی و خوشبختی ات را از تو بگیرم.»
خانم بُزیِ دانا از راز دل دیو خبر داشت و می دانست که او در چه فکری است؛ به همین خاطر، هر وقت که می خواست از خانه بیرون برود، به آلور و بلور عزیزش شفارش می کرد که در را به روی هیچ غریبه ای باز نکنند.
خانم بُزی هر وقت که از جایی برمی گشت، پشت در می ایستاد و با صدای زیبایش می خواند:
در را باز کن آلورم،
با شاخ هایم علف آوردم.
در را باز کن بلورم،
با پستانم شیر آوردم.
آلور با شنیدن صدای زیبای مادرش، فوراً در را باز می کرد و وقتی خانم بُزی داخل خانه می شد، بلور هم در می بست و چفت آن را می انداخت.
روزی از روزها، خانم بُری دانا آلور و بلورش را بوسید و گفت: «بچه های نازنینم، من می خواهم بروم بیرون. شاید دیرتر از روزهای قبل برگردم. شما تا من در را به روی هیچ غریبه ای باز نکنید.»
آلور و بلور قبول کردند و خانم بُزی بار دیگر بچه هایش را بوسید و از خانه بیرون رفت. دیو که مثل همیشه در آن نزدیکی ها، شت درختی پنهان شده بود، حرف های خانم بُزی را شنید و از خوشحالی قند توی دلش آب شد. همین که خانم بُزی از آن جا دور شد، یواشکی آمد دمِ در خانه ی آن ها و شروع کرد به خواندن:
در را باز کن آلورم،
با شاخ هایم علف آوردم.
در را باز کن بلورم،
با پستانم شیر آوردم.
آلور با شنیدن صدا، فکر کرد که مادرشان به خانه برگشته است. همین که خواست در را باز کند، ولی بلور جلویش را گرفت و گفت: «فکر نمی کنم این موقعِ روز مادرم به خانه برگشته باشد! مگر مارم خودش نگفت دیرتر به خانه برمی گردد؟»
آلور که طاقت دوری مادرش را نداشت و دوست داشت او زودتر به خانه برگردد، رو به بلور کرد و گفت: «حتماً مادرمان است! نباید او را پشت در منتظرش بگذاریم.»
بلور گفت: «نه، فکر نمی کنم مادر باشد. نباید در را باز کنیم.»
آلور گفت: «حتماً مادرمان است، بیا در را به رویش باز کنیم.»
هی این بگو، هی آن بگو! آخر سر آلور طاقت نیاورد و دوید طرف در و آن را باز کرد. دیو که بی صبرانه پشت در منتظر ایستاده بود، داخل خانه پرید و آلور و بلور را یکجا قورت داد و با شکم سنگین، از آنجا پا به فرار گذاشت.
چند مدّت بعد، خانم بُزی با علف های خوش بو و تازه ای که چیده بود، خوشحال و خندان به خانه اش بازگشت و چند ضربه ی ملایم به در زد و شروع کرد به خواندن:
در را باز کن آلورم،
با شاخ هایم علف آوردم.
در را باز کن بلورم،
با پستانم شیر آوردم.
ومنتظر باز شدن در ماند، ولی در باز نشد. خانم بُزی فکر کرد که شاید آلور و بلورش خواب باشند؛ پس بار دیگر چند ضربه ی محکمتر به در ضربه زد و آوازش را با صدای بلندتر خواند؛ اما باز هم در باز نشد.خانم بُزی دانا کم کم نگران بچه هایش شد. در را با تمام توان هل داد و در تارُق و تروقی کرد و باز شد، ولی از آلور و بلور خبری نبود.
خانم بُزی که از ناراحتی گریه اش گرفته بود، با نگرانی این طرف را گشت، کسی را ندید. آن طرف را گشت و باز هم کسی را ندید. او گشت و گشت، تا این که به موش زیرک رسید. خانم بُزی رو به او کرد و گفت:
آلورمو کی خورده؟
بلورمو کی خورده؟
غذا مو کی شور کرده؟
چشمامو کی کور کرده؟
موش زیرک که حال پریشان خانم بُزی را که دید، دلش به حال او سوخت و جواب داد:
آلورتو نخوردم.
بلورتو نخوردم.
غذاتو شور نکردم.
چشماتو کور نکردم.
خانم بُزی از جواب دادن موش زیرک فهمید که کار، کارِموش نیست. پس گریان و نالان به گشتن ادامه داد. رفت و رفت و رفت تا به روباه مکار رسید. رو به روباه کرد و گفت:
آلورمو کی خورده؟
بلورمو کی خورده؟
غذا مو کی شور کرده؟
چشمامو کی کور کرده؟
روباه با آن که مکار و حیله گر بود، دلش به حال خانم بُزی سوخت و جواب داد:
آلورتو نخوردم.
بلورتو نخوردم.
غذاتو شور نکردم.
چشماتو کور نکردم.
خانم بُزی با ناراحتی به هر طرف می دوید و هرکس و یا هر چیزی را که می دید، سراغ آلور و بلورش را می گرفت؛ ولی هیچ کس، هیچ نشانی از آن ها نداشت. آخر سر خانم بُزی دوید و دوید تا این که به یک کوه بلند رسید و رو به کوه کرد و گفت:
آلورمو کی خورده؟
بلورمو کی خورده؟
غذا مو کی شور کرده؟
چشمامو کی کور کرده؟
کوه با دیدن حال پریشان خانم بُزی، از ناراحتی تکان خورد و ترکید و سنگ های خود را به اطراف پرتاب کرد و خواند:
آلورتو نخوردم.
بلورتو نخوردم.
غذاتو شور نکردم.
چشماتو کور نکردم.
خانم بُزی بار دیگر گشت و گشت و گشت تا رسید به دیو. او بی خیال در گوشه ای افتاده بود و چُرت می زد و از شکم سیری هذیان می گفت. خانم بُزی رو به دیو کرد و خواند:
آلورمو کی خورده؟
بلورمو کی خورده؟
غذا مو کی شور کرده؟
چشمامو کی کور کرده؟
دیو خمیازه ای کشید و از جا برخاست و خنده ی بلندی سر داد و گفت:
آلورتو من خوردم.
بلورتو من خوردم.
غذاتو من شور کردم.
چشماتو من کور کردم.
خانم بُزی که دید فعلاً نمی تواند کاری بکند، غصه اش را فرو خورد و روبه دیو کرد و گفت: «حالا که آلورم را خورده ای، بلورم را خورده ای، خواهش می کنم مرا تنها نگذار. گذشته ها گذشته، بیا با هم زندگی کنیم. من به تنها زندگی کردن عادت ندارم.»
دیو که دید، بد پیشنهادی نیست، قبول کرد و برای زندگی کردن به خانه ی خانم بُزی رفت. مدّتی گذشت  تا این که روزی اُوستای کارد تیز کن به محل آن ها آمد. خانم بُزی دور از چشم های دیو رفت سراغ اُوستای کارد تیزکن و تمام ماجرای آلور و بلور و دیو را برای او تعریف کرد و آخر سر گفت: «ای اُوستای عزیز! از شما خواهشی دارم.»
اُوستا که از ماجرای آلور و بلور غصه اش گرفته بود، گفت: «هر کاری از دستم برآید برای تو انجام می دهم. حالا بگو چه کار بکنم؟»
خانم بُزی گفت: « خواهش من این است که شاخ هایم را تیز و برّاق کنی چون خیلی لازمش دارم. اگر یک وقت، دیو هم برای تیز کردن دندان هایش به سراغت بیاید، دندان های او را بکش و به جای آن پنبه بگذار!»
اُوستای کارد تیزکن قبول کرد و هر دو شاخ خانم بُزی را تیز و برّاق کرد، طوری که تیزی آن به تیزی شمشیر شد.
فردای آن روز دیو هم برای تیز کردن دندان هایش به سراغ اُوستا آمد. اُوستا با زرنگی، دندان های دیو را یکی یکی کشید و به جای آن ها پنبه گذاشت.
از این ماجرا چند روز گذاشت. روزی خانم بُزی دانا رو به دیو کرد و گفت: «آقا دیوه! بیا برای وقت گذارانی هم که شده، با هم کُشتی بگیریم.»
دیو خنده ی بلندی سر داد و گفت: «مثل این که از جانت سیر شده ای! ولی من حرفی ندارم.»
آن ها رو در روی هم ایستادند. دیو پرید و گردن بُزی را گرفت و شروع کرد به گاز گرفتن؛ چون دندان های او پنبه ای بود هیچ آسیبی به خانم بُزی نرسید. دیو دوباره گاز گرفت، ولی باز هم نتوانست آسیبی به خانم بُزی بزند. دیو خسته شد و خانم بُزی را ول کرد. آن ها عقب عقب رفتند و از هم فاصله گرفتند. خانم بُزی به سرعت طرف دیو دوید و با شاخ های تیزش محکم زد به شکم دیو. شکمِ دیو پاره شد و از داخل آن آلور و بلور دست در دست هم بیرون پریدند. خانم بُزی دست بچه هایش را گرفت و به خانه ی نقلی و قشنگش برد. آن ها سال های سال، به خوبی و خوشی در جنگل زیبا در کنار هم زندگی کردند.

 

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.