جواد مهربان

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

جواد مهربان

جواد مهربان
1399/3/1


لیلا چراغی نظر
جواد سر کوچه می ایستد. نگاهی به داخل کوچه می اندازد و با خودش می گوید:« درست می بینم، مردم در خونه آقای فراهانی جمع شدن، نکنه!»
دوباره زیر لب با خودش می گوید:« خدا نکنه، این چه فکریه؟» جواد داخل کوچه می شود. مردی با موهای جو گندمی آن طرف کوچه تنها ایستاده . جواد نزدیک می شود، سلامی می دهد و می گوید:« آقا چیزی شده، چرا مردم این جا جمع شدن؟!»
مرد با قیافه ای در هم جواب می دهد:« پسر حاج آقا فراهانی، آقا رضا شهید شده.» جواد با شنیدن این حرف انگار دنیا دور سرش می چرخد. هر طوری شده خودش را به سمت دیوار می کشد و تکیه می دهد. مرد دستپاچه می شود. من من کنان می گوید:« ن ن نمی دانم شاید زخمی شده، شما چه نسبتی با آقا رضا دارید.»
جواد انگار که دنیا به آخر رسیده باشد چشمانش را می بندد و اشک هایش صورتش را خیس می کند. مرد به طرف خانه حاج آقا فراهانی می دود و بعد از چند دقیقه با یک لیوان آب قند بر می گردد. لیوان آب قند را جلوی جواد می گیرد. جواد دستش را پس می زند. مرد می گوید:« بخور حالت خوب می شه.» جواد سرش را بالا می گیرد. اشک هایش را با پشت دست هایش پاک می کند. مرد می گوید:« تو آقا رضا را از کجا می شناسی؟»
جواد  با صدایی لرزان جواب می دهد:« قبلا آقا رضا شهردار شهرمان بود.اون موقع من توی شهر نبودم. رفته بودم شهردیگه کار کنم. آقا رضا از پول شخصی خودش به بابام کمک می کرده، البته تنها بابام نیست، او به خیلی از آدم ها کمک می کرده، حالا آمده ام ببینمش و از او تشکر کنم، انگار دیر .....»
مرد که چشم هایش قرمز شده، رو به جواد می گوید:« من جبهه بودم. آقا رضا فرمانده من بود. اون از این اخلاق ها داشت. توی جبهه برای بچه ها غذا درست می کرد، ظرف می شست و مهمات جا به جا می کرد. هر چی به او می گفتم، آقا رضا این کارها رو نکن، انگار نه انگار!»
صدای گریه جمعیت کوچه را بر می دارد. جواد دستش را از دیوار می گیرد و بلند می شود و آهسته به راه می افتد.

 

کلمات کلیدی
مارا در تلگرام دنبال کنید
اشتراک گذاری

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.