اخبار

 آخرین اخبار 

برای آینده فرزندانم نگرانم

برای آینده فرزندانم نگرانم
1399/6/24


جام جم البرز : وقتی گوشی را بر می دارم، صدای لرزان زنی با ناله می گوید: «همسرم فوت کرده، مشکلات زیادی داریم، گوش شنوایی هست؟»
 گفتم : «آماده ایم برای شنیدن، ما شنونده خوبی هستیم و البته انعکاس دهنده بهتر!»
به راه می افتم در کوچه های تنگ و تو در توی حصارک! در تمام مسیر بچه ها مشغول بازی و داد و بیداد هستند. وقتی از یکی از بچه ها نشانی را می پرسم، دخترکی لاغر اندام وشیرین زبانی جلومی آید و می گوید درست آمده اید، بفرمایید داخل. همین جاست.
به خانه دعوت می شوم ....یک اتاق پذیرایی کوچک با وسایلی روی هم انباشته .جای نشستن نیست! زنی که تلفن زده و دنبال گوش شنوایی می گشت، حالا آرام گرفته و سر درد دلش را باز می کند:
«ده سال است که ساکن همین محله هستیم. قبل تر در طبقه بالای همین ساختمان بودیم اما بعد از فوت شوهرم درهمین طبقه همکف که می بینید مستاجر شدیم.»
زن جوان می خواهد گریه کند، اما جلوی خودش را می گیرد و ادامه می دهد: «شوهرم 9 سال پیش در منزل دچار ایست قلبی شد و فوت نمود، حقوق بازنشستگی دارد، اما بین زن اولش و من تقسیم می شود،44 میلیون تومان از ادارات مختلف جهت تهیه مسکن وام گرفته ام ویک مسکن پیش خریدکرده ام اما هنوزکامل نشده وبا افزایش قیمت ها 83 میلیون دیگر نیاز دارم تا تکمیل شود و واقعا از باقی مانده حقوق همسرم چیزی نمی ماند، حتی نمی توانم پول کرایه اینجا را پرداخت کنم ، صاحبخانه مدام دعوا می کند.» می پرسم بوی بد فاضلاب ازکجاست ؟ آشپزخانه را نشان می دهد، در وسط آشپزخانه چاه فاضلاب بازشده است، آشپزخانه به شدت غیر بهداشتی است. ادامه می دهد:«یک ماه است که این چاه باز شده و همسایگان برای تعمیر آن اقدامی نمی کنند، اتاق ما پنجره یا تهویه ندارد و واقعا بوی فاضلاب زیاد است، من آسم دارم و با تنفس این هوا ، ریه های من می سوزد و تنفس سخت می شود . شب ها به خاطر اینکه بوی بد بیرون برود و بتوانیم بخوابیم مجبوریم دراتاق را باز بگذاریم، چندین بار مواد غذایی وسایل منزل را سرقت کرده اند، با ترس ودلهره شب را صبح می کنیم.
از فرزندانتان بگویید.
یک پسر 14 ساله و یک دختر 11 ساله دارم . پسرم محصل است و نمرات خوبی دارد. ادامه می دهد :«بچه هایم خیلی با استعدادند و دخترم برای ادامه ورزش نیاز به حمایت دارد ، مربیان ومسئولان باشگاه همکاری خوبی دارند و هزینه کمتری می گیرند چون در جریان زندگی ما هستند.» .
 دخترک باسرعت وارد اتاق می شود. وقتی صحبت های ما را متوجه می شود، بلافاصله لوح های قهرمانی اش را نشان مان می دهد. مدال هایش رادستمال می کشد ، به گردنش آویزان می کند وبا شوق می گوید: « سال 94 تکواندو رو شروع کردم. 24 مقام اول وحکم قهرمانی دارم ودر حال گرفتن کمربند مشکی ام .اینجا سوسک داره واز زندگی در اینجا راضی نیستم. دوست دارم شرایط زندگی مون بهتر بشه و بریم خونه خودمون، عاشق خونه جدید مون هستم....».
 می پرسم خانم کوچولوی ورزشکار ما چه آرزویی داره؟
می گوید: «آرزو دارم هر چه سریع تر مامانم پول دار بشه و بریم خونه خودمون زندگی کنیم . وقتی بزرگ شدم می خوام تمام زحمات مادرم روجبران کنم ، قهرمان کشور و جهان بشم و برای ایران مقام جهانی کسب کنم.»
 با صدای همبازی ها دخترک به سمت کوچه می دود. مادر می گوید:« نگران آینده آنان هستم ،این شرایط واقعاً ناراحت کننده است ،دیگر خسته شده ام وشرمنده فرزندانم هستم ،که نمی توانم ،شرایط خوبی برایشان فراهم کنم امیدوارم کسانی که مشکلاتم را می شنوند از ما حمایت کنند....»

 

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر