اخبار

 آخرین اخبار 

گفتگوی اختصاصی جام جم البرز با یک قطع نخاعی کمیته انقلاب اسلامی کرج

از دوستان آسایشگاهی ام خجالت می کشم 

از دوستان آسایشگاهی ام خجالت می کشم 
1399/11/27

 

جام جم البرز- مرحوم آیت الله مهدوی کنی، یکی از شاگردان قدیمی امام خمینی(ره) دارای پیشینه مبارزاتی ارزشمندی است و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در سمت های مختلف به نظام جمهوری اسلامی خدمات ارزشمندی انجام داده است. یکی از خدمات وی در اوایل انقلاب اسلامی، ساماندهی کمیته های انقلاب می باشد.
ایت الله مهدوی کنی، در بخشی از خاطرات خود می گوید: درباره بحران هایی که در انقلاب به وجود آمد، نقش کمیته ها بسیار عظیم بود. یعنی بچه های مخلص کمیته خیلی زحمت کشیدند و شهدا و جانبازان زیادی تقدیم انقلاب اسلامی ایران کردند. 
یکی از این جانبازان قطع نخاعی واحد عملیات  کمیته های انقلاب اسلامی کرج، عزیزمان علی سهرابی است. 23سال بیشتر نداشت که به کمیته رفت.  این روزها که مصادف با تاسیس کمیته های انقلاب اسلامی است، سراغی از سهرابی گرفتیم. پذیرفت که به دفتر روزنامه جام جم البرز بیاید. با دو عصا آمد. با جان و دل آمد. همان طور که در روزهای انقلاب با جان و دل به یاری انقلاب آمد. از آن روزها گفت. گفت که چگونه برای کمک به بچه های انقلاب به کمیته های انقلاب پیوست. با هم ناگفته های او را از دوران بعد از انقلاب بخوانیم.
روزهای بعد از پیروزی انقلاب
بعد از پیروزی انقلاب، عکاسی می کردم. روزی برای تشییع جنازه اولین شهید کرج(شهید ادیبی)  به همراه دامادمان رفتم برای عکاسی. 14 سال بیشتر نداشتم. 


ورودم به کمیته انقلاب 
وقتی جنگ شروع شد، رفتم جبهه. در عملیات رمضان حضور فعال داشتم. 19 سالم بود که رفتم کمیته انقلاب. امتحان دادم و پذیرفته شدم. آن زمان در میدان 7 تیر میوه فروشی داشتیم. کلهر، میر یزدی و  شهید مومنی معرف من شدند تا به استخدام کمیته در آیم. رفتم  کمیته رجایی شهر و مشغول شدم ومدتی گشت می دادم.  سال 64 بود که از اطلاعات کسی آمد وگفت در احمد آباد افرادی دارند معامله مواد مخدر می کنند. ما به سمت محل مورد نظر حرکت کردیم. در محل افرادی را دستگیر کردیم. در راه برگشت به همراه دوستانم، تصادف سختی داشتیم. در آن تصادف مهره های کمر من شکست. درد شدیدی داشتم. نزدیک عید بود و من12 روز در اورژانس بیمارستان شماره 2 بستری شدم. با پیگیری های مکرر آشنایان ودوستان مقرر شد که عمل شوم وبه بیمارستان آراد رفتم. بعد از عمل 8 ماه روی ویلچر بودم، برای این که  قطع نخاع شده بودم. مدت ها فقط با پاهایم ورزش می کردم. کارم شده بود ورزش کردن  و دعا می کردم بتوانم فقط به خاطر مادرم راه بروم. خدا کمک کرد و من شروع کردم به راه رفتن. بعد از 8 روز تا سر کوچه مان توانستم بروم، اما الان همه جا می توانم بروم. 
برگشت به کار و خدمت دوباره
سال 68 بود که به کار برگشتم. به تلفنخانه رفتم. بعدها جایگزین نیروها می شدم. به خاطر تسلط وشهرشناسی  در کارم موفق بودم. من به کارم عشق داشتم تا زمان ادغام در کمیته ماندم. 
 بعدها و پس از ادغام کمیته با شهربانی و ژاندارمری، کارم را ادامه دادم تا این که در سال 88 بازنشسته شدم. 
از آن روزها تا الان هیچ گونه پیگیری برای جانبازیم نکردم. و هیچ گونه مزایایی هم برای جانبازیم دریافت نمی کنم. فقط حقوق بازنشستگی دارم. من از بعضی از دوستانم که جانباز هستند و در آسایشگاه می مانند، خجالت می کشم. 
هم اکنون حسابدار برادرم هستم در یک نهالستان کرج که 120هکتار وسعت دارد. این سال ها فقط با نهال، گل و گیاه سروکار دارم، آن هم در بزرگ ترین نهالستان کشور. و این برایم بسیار لذت بخش است.

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر