«جلوه‌هايي از منش مبارزاتي و اخلاقي استاد حبيب‌الله عسگراولادي» در گفت‌وشنود با محسن رفيق‌دوست؛ اعتماد و وثوق امام به او کم‌نظیر بود

رهبری

اخبار

 آخرین اخبار 

«جلوه‌هايي از منش مبارزاتي و اخلاقي استاد حبيب‌الله عسگراولادي» در گفت‌وشنود با محسن رفيق‌دوست؛ اعتماد و وثوق امام به او کم‌نظیر بود

«جلوه‌هايي از منش مبارزاتي و اخلاقي استاد حبيب‌الله عسگراولادي» در گفت‌وشنود با محسن رفيق‌دوست؛ اعتماد و وثوق امام به او کم‌نظیر بود
1396/8/22
12:43 1395
«جلوه‌هايي از منش مبارزاتي و اخلاقي استاد حبيب‌الله عسگراولادي» در گفت‌وشنود با محسن رفيق‌دوست
روزهايي كه بر ما مي‌گذرد، تداعي‌گر ياد و خاطره يكي از سرداران ديرين نهضت اسلامي و نيز از معتمدان رهبر كبير انقلاب، يعني زنده‌ياد استاد حبيب‌الله عسگراولادي است.

 

احمدرضا صدري

روزهايي كه بر ما ميگذرد، تداعيگر ياد و خاطره يكي از سرداران ديرين نهضت اسلامي و نيز از معتمدان رهبر كبير انقلاب، يعني زندهياد استاد حبيبالله عسگراولادي است. در گفتوشنود پيش رو حاجمحسن رفيقدوست از ياران و معاشران ديرين وي، شمهاي از خاطرات خويش از آن مرحوم را بيان داشته است. اميد آنكه مقبول افتد.

شما از چه مقطعي و چگونه با مرحوم حاجحبيبالله عسگراولادي آشنا شديد؟

بسم الله الرحمن الرحيم. بنده در سال 1341 و دوراني كه نزد حضرت امام(ره) ميرفتيم، با شهيد حاجمهدي عراقي و مرحوم استاد حاجحبيبالله عسگراولادي آشنا شدم و اين ارتباط تا سال 1343 - كه پس از اعدام انقلابي حسنعلي منصور آن دو بزرگوار را دستگير و زنداني كردند- ادامه داشت. در اين فاصله آنها را در جلسات هيئتهاي مؤتلفه اسلامي يا جاهاي ديگر ميديدم.

در منش و شخصيت ايشان چه خصوصياتي وجود داشت كه شما را جذب كرد؟

استاد عسگراولادي از همان نخستين ديداري كه با ايشان داشتم، به نظرم انسان خاصي آمد. آن موقع ايشان 31 سال سن داشتند و من 22 ساله بودم. ايشان بهقدري در زمينه خودسازي تلاش و مجاهدت كرده بودند كه در همان دوران جواني هم، شخصيت مستقل، قوي، متين و بسيار محكمي داشتند. تعبد، تعهد و ولايتمداري ايشان از دوران جواني تا آخر عمر شريفشان ذرهاي فرق نكرده بود. هميشه وقتي قرآن را ميخواندند و درباره آيات آن صحبت و بحث ميكردند، انسان متوجه ميشد خود ايشان نمونه كامل عملكننده به آن مضامين هستند. به همين دليل هم حرفهايشان بسيار تأثيرگذار بود. ايشان از همان دوران جواني عاشق خدمت به مردم بودند و واقعاً در اين راه از هيچ چيز دريغ نداشتند. با همه مهربان بودند و هرگز كسي جز در برابر دشمنان خدا، چيزي جز مهرباني از ايشان نديد. مطلقاً اهل پرخاش و موضعگيريهاي تند نبودند. تابع محض وليفقيه بودند و بدون جويا شدن نظر و اذن وليفقيه، قدمي برنميداشتند.

در زندان با هم بوديد؟

خير، بندهاي ما از هم جدا بود. ايشان قبل از پيروزي انقلاب آزاد شدند و در آن دوره، من هنوز در زندان بودم. وقتي در مهر سال 1357 از زندان آزاد شدم، ايشان به ديدنم آمدند و ديدم خلق و خوي ايشان با 13 سال قبل، كمترين فرقي نكرده است و به همين دليل علاقهام به آن بزرگوار بيش از پيش شد.

ظاهراً در نوفللوشاتو در كنار هم بوديد. اينطور نيست؟

بله، هنگامي كه حضرت امام(ره) به نوفللوشاتو تشريف بردند، ما هر دو در خدمت ايشان بوديم و مرتباً همديگر را ميديديم. ايشان بهگونهاي رفتار ميكردند كه هر كس با هر گرايشي، به ايشان احترام ميگذاشت و همه به ايشان علاقهمند ميشدند. انسان بسيار محترم، موقر و متيني بودند.

از همكاريتان در كميته استقبال از امام(ره) برايمان بگوييد.

وقتي كاملاً مشخص شد حضرت امام به ايران تشريف خواهند آورد، ما شروع به كار كرديم، بهطوري كه حتي نميرسيديم به خانههايمان برويم. اندكي بعد مرحوم استاد عسگراولادي در مدرسه رفاه به ديگران پيوستند و از نزديك بر امور نظارت ميكردند، چون ايشان رابطه پررنگي با پاريس و نوفل لوشاتو داشتند، نقششان برجسته و منحصر به فرد بود. به نظر من در بين مبارزان غيرروحاني، دو شخصيت از همه برجستهتر هستند؛ شهيد عراقي و مرحوم استاد عسگراولادي. اين دو رابط بين امام(ره) و مردم بودند و با نهايت امانت و دقت، رهنمودهاي ايشان را به مردم ميرساندند. از اين گذشته، نقش سازماندهي، هدايت و كنترل هم داشتند. در شب 13 بهمن كه ايشان همراه امام(ره) به مدرسه رفاه آمدند، قدرت رهبري و سازماندهي ايشان را ديدم. ايشان هر مسئوليتي را كه به عهدهشان گذاشته ميشد، به بهترين نحو ممكن انجام ميدادند، ولي هيچوقت كارهايشان جلوه و نمود بيروني نداشت.

رابطه شما پس از انقلاب چگونه ادامه پيدا كرد؟

همانطور كه ميدانيد من پس از پيروزي انقلاب به سپاه رفتم و از آن پس هميشه با هم ارتباط داشتيم و تا آخرين روزهاي عمر شريفشان همواره در خدمتشان بودم و علاقه و شيفتگيام به ايشان، هر روز بيشتر ميشد.

امام(ره) در دادن نمايندگي به افراد براي اخذ وجوهات فوقالعاده احتياط ميكردند. به نظر شما در ايشان چه ويژگيهايي ميديدند كه اين وظيفه مهم را به عهده ايشان گذاشتند؟

مرحوم استاد عسگراولادي در سن 24 سالگي يعني در جواني با امام(ره) آشنا شدند...

چه سالي؟

فكر ميكنم اواسط دهه30. بعد هم كه امام(ره) خواستند نهضت را آغاز كنند، ايشان و دوستانشان را به قم دعوت و پيشنهاد كردند هيئتهاي مختلفي كه يك هدف و مقصد داشتند، با هم يكي شوند كه حاصل آن ائتلاف، تشكيل هيئتهاي مؤتلفه اسلامي بود. امام(ره) از همان زمان به ايشان اعتماد داشتند و ايشان را در گرفتن وجوهات امين خود ميدانستند. اين بزرگوار يكپارچه اخلاص و تواضع بود و كوچكترين ريايي در ايشان ديده نميشد. برايتان خاطرهاي نقل كنم. چند ماه به انتخابات مجلس سوم مانده بود. پشت مدرسه مطهري (سپهسالار سابق) ساختماني بود كه بعدها آن را خراب كردند. كميته امام در آنجا مستقر بود. با عدهاي از دوستان قديمي در اتاق بزرگي جمع شده بوديم. مرحوم حاجاحمدآقا زنگ زدند و به آقاي عسگراولادي گفتند حضرت امام براي شما يك اجازهنامه جديد نوشتهاند. كسي را بفرستيد بيايد و بگيرد. مرحوم استاد كسي را فرستادند و رفت و اجازهنامه را گرفت و آورد. آن اجازهنامه را ديدم. واقعاً دوسوم آن تعريف از قابل اعتماد بودن و مورد وثوق بودن ايشان بود. دو، سه ماه بعد كه موضوع انتخابات مجلس سوم پيش آمد، سعي كردم اين اجازهنامه را هر جور شده از ايشان بگيرم و براي تبليغ انتخابات چاپ و پخش كنم. ميدانستم اگر مستقيم به ايشان بگويم، امكان ندارد قبول كنند، براي همين به خيال خودم زرنگي كردم و به كسي كه ميخواست وجوهاتش را ببرد و به ايشان تحويل بدهد، گفتم اول اجازه بدهيد با ايشان صحبت كنم و بعد شما ببريد و وجوهات را بدهيد. بعد رفتم خدمت ايشان و عرض كردم بنده خدايي ميخواهد وجوهاتش را به من بدهد كه براي شما بياورم، فقط گفته است اگر اجازه جديدي از امام(ره) داريد، يك كپي از آن را به من بدهيد ببينم و خاطر جمع شوم! مرحوم استاد نگاه عاقل اندر سفيهي به من كردند، يعني تو تصور كردهاي من اينقدر سادهدل هستم كه كپي اجازهنامه را به تو بدهم كه ببري و تكثير و پخش كني؟ وقتي ديدم متوجه منظورم شدهاند، گفتم: «ميدانيد اگر اين اجازهنامه در سطح تهران پخش شود، وكيل اول تهران خواهيد شد؟» مرحوم استاد فرمودند: «امام اين اجازهنامه را براي وجوهات به من دادهاند، نه براي انتخابات!» گفتم: «اينطوري ممكن است رأي نياوريد!» فرمودند: «خب نياورم. طوري نميشود!» در تمام جلساتي كه همراه مرحوم استاد خدمت امام(ره) ميرسيديم، اعتماد و عنايت خاص ايشان به مرحوم عسگراولادي كاملاً آشكار بود.

شما و مرحوم آقاي عسگر اولادي در كابينه ميرحسين موسوي بوديد. علت اختلاف مرحوم عسگراولادي و شما با او چه بود؟

در كابينه ميرحسين موسوي دو گروه حضور داشتند كه افكارشان كاملاً و بهخصوص درباره مسائل اقتصادي با هم تفاوت داشت. ما هفت، هشت نفر بوديم كه به ما لقب «انجمن اسلامي دولت» داده بودند و معتقد بوديم دولت بايد فقط نقش هدايت و رهبري داشته باشد و پايش را از مسائل اقتصادي بيرون بكشد و كار اقتصاد را به دست مردم بسپارد، اما گروه ديگر به اقتصاد دولتي و كوپني اعتقاد داشتند. نهايتاً هم ديديم اقتصاد دولتي چه به سر اقتصاد كشور آورد. نكته جالب ديگر اين بود كه من كانديداي وزارت سپاه بودم، ولي نخستوزير زير بار نميرفت!

اين هفت، هشت نفري كه اشاره كرديد، چه كساني بودند؟

آقايان مرحوم عسگراولادي، ناطقنوري، مرتضي نبوي، احمد توكلي، مرحوم پرورش، دكتر ولايتي، سرهنگ سليمي و بنده.

سرانجام اين اختلاف به كجا كشيد؟

اين اختلافات بهتدريج علني شد و ما ديگر نتوانستيم كار كنيم و به امام(ره) نامه نوشتيم كه چون همكاري با اين دولت براي ما مقدور نيست، اجازه بدهيد استعفا کنیم. امام(ره) به بنده و آقاي دكتر ولايتي اجازه استعفا ندادند و به من فرمودند شما برو سراغ كارهاي جنگ و به كار دولت كاري نداشته باش! اما بقيه دوستان استعفا کردند. امروز كاملاً مشخص شده است كه اقتصاد دولتي چه مفاسدي داشت و چطور رانت و اختلاسهاي هنگفت از دل آن بيرون زد. در هر جا كه اقتصاد به دست مردم است و دولت فقط نظارت ميكند، شكوفا ميشود. خود حضرت امام(ره) هم معتقد بودند بگذاريد مردم خودشان كارها را اداره كنند.

از همكاريهاي بعديتان با مرحوم عسگراولادي بگوييد.

ابتدا كه در سپاه بودم و مرتباً به ايشان گزارش ميدادم. بعد هم كه به بنياد مستضعفان رفتم، از ايشان خواستم تشريف بياورند و در هيئت امناي آنجا كمكم كنند. در همان سالها هم با همفكري و همكاري ايشان مدارس غيرانتفاعي مؤتلفه را راه انداختيم. بنده ايشان را مراد و استاد خود ميدانستم و در هر مسئوليت و موقعيتي كه بودم از ايشان ميخواستم همراهي و همكاري كنند و با ايشان مشورت ميكردم. جدا از همه اينها شخصاً علاقه و ارادت عميقي به ايشان داشتم.

يكي از فرازهاي مهم زندگي مرحوم عسگراولادي موضعگيري ايشان در سال 1388 بود. در اين باره توضيح بدهيد.

مرحوم استاد عسگراولادي بنده مخلص خدا بودند و لذا حب و بغض ايشان، جز براي خدا نبود. ايشان نسبت به همه لطف و محبت داشتند و ابداً از كسي كينه به دل نميگرفتند. ايشان در دوراني كه در كابينه ميرحسين موسوي بودند، بسيار آزار ديدند و نيش زبان شنيدند، اما اين خاطرات تلخ ذرهاي در موضعگيري ايشان در سال 1388 تأثير نگذاشت و لذا نهايت سعي خود را براي ترميم خساراتي كه از فتنه 88 و از سوي ميرحسين موسوي بر كشور تحميل شد، كردند. برخي معتقدند ميرحسين موسوي و آقاي كروبي خودشان قصد نداشتند در كشور فتنه به وجود بياورند، بلكه در دام كساني كه قصدشان براندازي نظام بود، افتادند و بيبصيرتي به خرج دادند. ايشان براي بازگشت و توبه آنها، رويكرد سياسي خودشان را بر مبناي اين فرض سامان دادند. هم بنده و هم مرحوم استاد عسگراولادي خيلي تلاش كرديم كه آنها را برگردانيم و بيايند از مردم و رهبري عذرخواهي و توبه كنند. مرحوم استاد عسگراولادي ملاقاتهاي طولاني با ميرحسين موسوي داشتند و گاهي هم او را متقاعد ميكردند، ولي اطرافيان موسوي دوباره او را گرفتار ميكردند. ديدارها، يادداشتها و نامههاي مرحوم استاد عسگراولادي در آن مقطع، مجموعهاي از اسناد تاريخي از يك انسان خداجو، ولايتشناس و ولايتمدار است. ايشان همواره سعي ميكردند جلوي تندرويها را بگيرند و همواره به همه گوشزد ميكردند پشت سر رهبري حركت كنيد و از ايشان پيش نيفتيد. وقتي از ايشان سؤال ميكردم آيا آقا با اين موضعگيري شما موافق هستند؟ ميگفتند: «دائماً گوش به زنگ هستم كه اگر ايشان موضع خلافي گرفتند حرفم را تصحيح كنم، ولي ايشان تا به حال تذكري ندادهاند و لذا احساس ميكنم با اين كارم موافق هستند و خيلي دور از منويات ايشان حركت نكردهام».

اشاره كرديد كه ايشان از جواني به فكر خدمت به محرومان بودند. در اين زمينه هم به نكاتي اشاره كنيد.

يكي از ويژگيهاي برجسته مرحوم استاد عسگراولادي، اين بود كه براي خدمت به محرومان و فقرا سر از پا نميشناختند و تعطيل و غيرتعطيل برايشان فرقي نداشت. دكتر دستور داده بود ايشان بيش از دو ساعت صبحها و دو ساعت بعد از ظهرها كار نكنند، اما ايشان هميشه ميگفتند عرض زندگي، مهمتر از طول آن است. يك روز جمعه طرفهاي عصر بود كه زنگ زدند و فرمودند زود بياييد! ايشان هر وقت امر ميكردند، لحظهاي ترديد نميكردم و راه ميافتادم. رفتم و ديدم حدود 40، 50 نفر در دفتر ايشان نشستهاند! عرض كردم: «حاجآقا! روز جمعه، عالم و آدم تعطيلند! چرا به خودتان رحم نميكنيد؟ مگر دكتر نگفته نبايد خودتان را خسته كنيد؟ آن وقت شما روز تعطيل را هم آمدهايد و كار ميكنيد؟ آن هم از صبح تا عصر؟» فرمودند: «نميبينيد مردم چقدر گرفتارند؟ حتي اگر مشكل يكي از اينها هم حل شود، غنيمت است». برادرشان ميگفتند: در روزهاي آخر عمر در بيمارستان گفته بودند: «چرا مرا اينجا نگه داشتهايد؟ مرا ببريد كميته امداد. كار چند نفر را هم راه بيندازم ثوابش بيشتر است». ايشان برخلاف حرفهايي كه دربارهشان ميزدند، از مال دنيا هيچ چيز نداشتند، ولي نزد همه آبرو داشتند و اين آبرو را بيدريغ براي همه خرج ميكردند. گاهي مرا احضار ميفرمودند و ميگفتند: «فلاني در بد وضعي گير كرده و دستش تنگ است، فلان كالا را از او بخر و سر فرصت بفروش! اگر سود كردي مال خودت و اگر ضرر كردي پاي من!» هميشه دنبال اين بودند كه گرفتاريهاي مردم را برطرف كنند. گاهي آذوقه ميخريدند و به نيازمندان ميرساندند. برادرشان ميگفتند: «بعد از رحلت ايشان افراد زيادي زنگ ميزدند يا به ما مراجعه ميكردند و گريهكنان ميگفتند از اين به بعد چه كنيم؟ ايشان بود كه به ما رسيدگي ميكرد و به دادمان ميرسيد». كافي بود ايشان بو ببرند آدم آبروداري گرفتار شده است. بلافاصله دست به كار ميشدند و هر كاري كه از دستشان برميآمد، انجام ميدادند. هرگز نديدم نيازمند آبروداري از نزد ايشان نااميد برگردد.

از روزهاي واپسين عمر ايشان بگوييد.

ايشان خودشان ميدانستند از بيماري آخر جان سالم بهدر نميبرند. يك هفته قبل از اينكه به بيمارستان بروند، به مرحوم آيتالله مهدويكني گفته بودند اين ديدار آخر ماست. در جلسه آخر مؤتلفه هم گفته بودند اين آخرين باري است كه در خدمت شما هستم! در بيمارستان ايشان با دستگاه قلب مصنوعي زنده بودند و باز در همان جا به من گفتند: «به پزشكان بگو فقط 10 روز مرا سر پا نگه دارند كه بتوانم يكسري كارهاي باقيمانده را انجام بدهم!» حتي در همان فرصت اندكي هم كه باقي مانده بود تلاش ميكردند دردي از دل مردم بردارند.

و كلام آخر؟

مرحوم استاد عسگراولادي به مفهوم واقعي كلمه مسلمان، متدين، خداترس و انسان بودند. ايشان به تنهايي چندين مسئوليت را به عهده داشتند كه اگر امروز قرار باشد آن كارها انجام شود، چندين نفر بايد كار كنند. ايشان هميشه هر جلسهاي را با تفسير آياتي از قرآن شروع ميكردند و همواره نكات جديد و بديعي را بيان ميكردند. تسلط ايشان بر قرآن و تفاسير مختلف نظير نداشت. لحظه لحظه زندگيام با آن بزرگوار خاطره شيريني بود. با از دست دادن ايشان، يك پشتيبان و حامي بزرگ معنوي را از دست دادم و جاي خالي ايشان همواره در زندگيام خالي باقي خواهد ماند. اميدوارم اگر قادر نيستيم همه وجوه انساني شخصيت آن بزرگوار را الگو قرار بدهيم، دستكم دلسوزي كمنظير ايشان نسبت به محرومان و مستضعفان، ولايتمداري، بيسر و صدا، بيحاشيه و بيتوقع خدمت كردن را از ايشان بياموزيم. با فقدان ايشان، نظام اسلامي يكي از مخلصترين و ارزشمندترين ياران خود را از دست داد. خدايش رحمت كند.

کلمات کلیدی
مارا در تلگرام دنبال کنید
اشتراک گذاری

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر