اخبار

 آخرین اخبار 

:در گفتگوی اختصاصی با جام جم البرز

تحلیل شجاعت و ایثار از زبان محمد پارسا از دوران دفاع مقدس 

تحلیل شجاعت و ایثار از زبان محمد پارسا از دوران دفاع مقدس 
1400/2/13

می گوید روزهای آخرین سال و ابتدایی سال جدید برای رزمندگان دلیر جبه ها بسیار غرور انگیز است. اگر نگاهی به‌تاریخ دفاع مقدس بیندازیم، خواهیم دید نوجوانانی در جبهه های حق علیه باطل حضور داشتند که همانند قاسم بن حسن(ع) با شور واشتیاق وصف ناپذیری برای دفاع از اسلام و رسیدن به شهادت در راه دین شتافتند.
 به سراغ یکی از رزمندگانی رفتیم که در ایام نوجوانی عازم جبهه شده بود. حرفهای تامل برانگیزی از دوران اسارتش داشت که شاید بازخوانی آن دوران برای نوجوانان و جوانان امروز خالی از لطف نباشد. با هم بخوانیم:

قهرمانان دوران دفاع مقدس
ما قهرمانان فراوانی در دوران دفاع مقدس داشته ایم، که باید مردم ایران و حتی مردم جهان آن ها را به خوبی بشناسند. زمانی که جنگ شروع شد، در مدرسه رازی حصارک مشغول تحصیل بودم. آن زمان 17 سال بیشتر نداشتم، که به جبهه رفتم. در آن دوران گاهی در جبهه غرب و زمانی به جنوب کشور می رفتیم. ماه های بهمن، اسفند و فروردین از ماه های بسیار غرور آفرین برای رزمنده ها است.  چرا که در این ماه ها عملیات های بزرگی صورت گرفته است. مثلاً عملیات فتح المبین در فروردین ماه سال ۶۱ در جنوب محور شوش شروع شد. ما تیپ تازه تاسیس المهدی بودیم که سردار حاج علی فضلی فرمانده تیپ بود و شهید حاج یدالله کلهر از فرماندهان استان البرز جانشین ایشان بودند. شهید شرع پسند فرمانده گردان بود و شهید میررضی معاون گردان. 
پر از خاطرات از بچه ها
عملیات والفجر یک، از شب ۲۰ فروردین ۶۲ تا ۲۴ تا ۲۵ فروردین طول کشید و خیلی به ما سخت گذشت. یاد و خاطرها و یاد اراده‌های الهی جوانان رشیدی که فقط برای خدا و برای دین خدا در جبهه حاضر بودند و به شهادت رسیدند را باید گرامی بداریم. شب های ۲۰ فروردین ۶۲ ایام پرخاطره ای برای من است. در لشکر ۲۷ حضرت رسول الله و گردان یاسر فرماندهان گردان ، معاونین، فرمانده دسته، معاونین از بچه های کرج بودند. در گردان  یاسر بودیم. در شب ۱۹ که شروع عملیات بود و آن هم در منطقه پایین سایت ۴ و ۵ در منطقه چنانه و منطقه عملیاتی فتح المبین مستقربودیم که معروف به دهکده حضرت رسول(ص) بود. از آن جا به منطقه ابوغریب رفتیم و در همان جا مستقر شدیم. 
عجب چیزی بود این آسید مهدی یحیوی
 سید مهدی یحیوی از بچه‌های سپاه کرج که از فعالان انقلاب بود. منافقین می خواستند او را ترور کنند، اما نتوانستند. همان شخصی که می خواست او را بکشد و نتوانسته بود این کار را انجام دهد، بعد از دستگیری می‌گفت: من جرأت نکردم و از هیبت اوترسیدم . این فرد نیز  توبه کرد و بعدها به شهادت رسید. سید مهدی یحیوی هر روز در مسجد حضرت صاحب الزمان(عج) دعا و مناجات می خواند. در پذیرش سپاه من  و سید مهدی با هم همکار بودیم. آرامش خاصی داشت. در آذر سال ۶۰ در والفجر مقدماتی با هم به جنوب رفتیم و در شروع عملیات سید مهدی یحیوی به ما ملحق شدند و بعد از عملیات در دوکوهه مستقر شدیم. در اسفند 61 در ساختمان های دوکوهه بودیم. نزدیک غروببود. من و آقا سید مهدی با هم می رفتیم وضو بگیریم. شاید پذیرش این حرف برای خیلی ها مشکل باشد، ولی من وقتی به او نگاه کردم هاله ای از نور درصورت اودیدم و به سمت او رفتم. گفتم: آسید مهدی به من قول بده که منو شفاعت کنی! با خنده گفت: دست از سر من بردار!
دیگر رهایش نکردم آسید مهدی را
 از این زمان به بعد من او را رها نکردم. در منطقه همیشه برنامه های دعای کمیل، توسل و نیایش بر قرار بود در اواخر اسفند ۶۱ در یکی از شبها که در منطقه‌ بودیم، منطقه ای باز و وسیع بود که به علت خطرات در منطقه پست نگهبانی داشتیم. در یکی از شب ها و در تاریکی من کسی را دیدم که در حال حرکت است. به دنبالش رفتم. با فاصله زیادی که  او متوجه نشود. بالاخره فهمیدم کا او کسی نبوده جز سید مهدی یحیوی! آسید مهدی در دل شب و در تاریکی صورتش را روی خاک گذاشته بود و با حالت گریه با خدا راز و نیاز می کرد. به او نزدیک شدم تا حرف های او را بشنوم. می گفت خدایا من را بپذیر و تمنای وصل داشت! من برگشتم، ولی از حالت معنوی او بسیار حسرت می خوردم. ارادت زیادی به ایشان پیدا کردم. او توانسته بود روحیات تمام بچه های گروهان را متحول کند. همرزمان او نهایتاً ۳۰ ساله بودند اما سید مهدی ۲۱ سال داشت که به شهادت رسید. من به شدت به دنبال آن بودم که بتوانم با سیدمهدی صیغه اخوت بخوانم. در این صیغه اخوت می گویند  درسه چیز با تو هستم. عبادت، زیارت وشفاعت و من به شدت دنبال شفاعت بودم و می دانستم که او شهید خواهد شد. همیشه به او می گفتم بیا صیغه اخوت بخوانیم، ولی قبول نمی کرد تا این که در ۱۹ فروردین ۶۲ تمام گردان جمع شده بود که به سمت ابوغریب حرکت کنیم. این حالت تا ظهر طول کشید. در کنار چادر فرماندهی ساعت ۴ بعد از ظهر  بچه‌های کرج جمع بودند و من هم از فرصت استفاده کردم و مفاتیح را برداشته به سمت آسید مهدی رفتم و با صدای بلند او را صدا کردم. التماس کردم که بیا صیغه اخوت بخوانیم و در کمال ناباوری گفت، حتما چشم.  سمت او رفتم و دست راستش را در دستم گرفتم و تمام بچه های کرج که بیشتر آنها شهید شده‌اند دست در دست هم قرار دادیم. حدود ۲۸ نفر شدیم و صیغه اخوت خوانده شد. 
شروع یک عملیات
 برای عملیات حرکت کردیم. یک موضوع را شهید جعفر رهبر دهقان برای من تعریف کرد که چند روز قبل از عملیات سید مهدی را تنها دیدم که داشت  مطلبی می‌نوشت و متوجه شدم وصیت نامه می‌نویسد. اصرار کردم تا بگوید چرا وصیت نامه می نویسد. گفت تا شهید نشده ام چیزی به کسی نگو که در عالم خواب دیده ام وارد اتاقی شدم که چهارده معصوم نشسته اند و من سلام کردم وآقا رسول الله(ص) جواب سلام دادند وبه بقیه فرمود این فرزند به زودی مهمان خواهد شد . 
 روز ۲۱ فروردین از منطقه ابوغریب به منطقه شرهانی وارد شدیم. شب شده بود و در آنجا مستقر شدیم.  در ساعت یک نیمه شب به ما دستور حرکت داده شد . پس حرکت کردیم و تا صبح راه رفتیم. در حین راه رفتن نماز صبح را بچه ها می خواندند. در این بین آقا سید مهدی یحیوی به معاونش سید معزالدین گفت که من به خط نمی رسم و در بین راه شهید می‌شوم، شما فرمانده این بچه ها باش.
وداع با عزیزتر از جانم
 آتش دشمن بسیار شدید  بود. در ساعت ۸ تا ۹ صبح ۲۲ فروردین ۶۲ فرماندهان گروه ها موظف بودند بچه‌ها را در سنگرها نگه دارند  وبه خاطر حجم زیاد آتش کسی بیرون نیاید. سید معزالدین  می‌گوید: آتش فراوان بود ومن و آسید مهدی قرارشد تپه ها را دور بزنیم که ناگهان آتش و دود به پاشد و با انفجار خمپاره یا توپ  سید مهدی به شهادت رسید.  در لحظات آخر هم چنان نگران بچه ها بود و می‌گفت از سنگرها کسی بیرون نیاید، شهادتین را گفت و به شهادت رسید.  مزاراین شهید در امامزاده محمد(ع) محل زیارت عاشقان است. در قسمتی از وصیت نامه این شهید آمده است: بگذار این خونی که در رگ های من در جریان است و مانع رسیدن من به معبود است ریخته  شود و این وصل هرچه زودتر صورت گیرد. 
 

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.