اخبار

 آخرین اخبار 

:در گفتگوی اختصاصی جام جم البرز با مجید ایزدیار رزمنده دوران دفاع مقدس  

بیست ساله بودم که جنگ شروع شد

بیست ساله بودم که جنگ شروع شد
1400/2/15

اشاره:
مجید ایزدیار ازرزمندگان دوران دفاع مقدس است . در سپاه ناحیه کرج ودر امورجمع آوری آثار شهدا وسرکشی به خانواده های شهدا فعالیت دارد. ایزد یار متولد 1339 می باشد. وی درخاطرات خود می گوید: در سال 60 در محله چهارصد دستگاه کرج در دبیرستان شهدای انقلاب دیپلم گرفتم. 20 ساله بودم که جنگ شروع شد. 
شما دانش آموز دبیرستانی بودید که جنگ شروع شد. جرقه  علاقه مندی شما به جبهه و جنگ از کجا بود که تصمیم گرفتید به این فضا وارد شوید؟
شهید قاسم آقا خانی همکلاسی من بود. یک روز به من گفت می خواهم به جبهه بروم، تو هم بیا! من گفتم: صبرکن. بعد از امتحانات، یک ماه دیگرمی رویم. گفت: نه شاید دیگر قسمت ما نشود. بعد از یک ماه اوشهید شد ومن افسوس می خورم که چرا با قاسم نرفتم. 
سابقه عضویت شما در سپاه چگونه بود؟ و کی به جبهه اعزام شدید؟
بعد از گرفتن دیپلم در بسیج ثبت نام کردم وما را برای دوره مربی گری به عنوان مربی بسیج جهت آموزش انتخاب نمودند. در سال 60 عضو سپاه شدم .در ابتدا ما را اعزام نمی کردند وبا کلی اصرار والتماس در سال 62 برگ اعزام گرفتیم و6 نفر سپاهی بودیم که با 300 نفر نیروی بسیجی به کردستان اعزام شدیم. در اوج درگیری های کردستان در سنندج مستقربودیم.
از دوستان دوران دبیرستان که باشما در آن مقطع همراه شما بودند و شهید شدند بگوئید. 
شهید اله وردی از دوستان  دوران دبیرستان  در سنندج آسمانی و شهید شد. هیچ وقت یادم نمی رود در سنندج یکی دیگر از  دوستان من که اهل فردیس بود به نام علی زخمی شد وقرار بود او را به عقب منتقل کنیم ولی قبول نمی کرد ومی گفت اگر برگردم دیگر نمی توانم به جبهه بیایم ومادرم به من اجازه نمی دهد که دوباره برگردم .یک روز مادر علی برای من نامه ای نوشته بود و گفته بود علی تنها پسر من می باشد وهمه چیز من است. مواظب علی من باش که علی را به تو سپردم . من خیلی مواظب علی بودوهمیشه در کنار خودم بود. اما بعد از گذشت سه ماه ونیم قرار شد که نیروها جابه جا شوند وبه منطقه جنوب برویم یک نیروی ضد انقلاب ما را به رگبارگلوله بست وعلی تیر خورد وهمانجا به شهادت رسید .
 شما در کردستان خدمت می کردید. از اوضاع کردستان و ضد انقلاب در آن منطقه برای ما تعریف کنید.
بله، در همان زمان شهادت دوستم علی، بعد از یک هفته از سنندج به بوکان نزدیک سد بوکان  اعزام شدیم که مرکز ضد انقلاب بود ومحل بسیار خطرناکی بود. من با 50 نفر بسیجی وارد یک روستا شدم که روستاییان با دیدن ما وحشت زده فرار می کردند. در منزل کدخدای روستا مستقر شدیم وبا ماموستای روستا ( امام جماعت روستا ) صحبت کردیم که چرا مردم وحشت زده هستند وفرار می کنند. او گفت: نیروهای کومله در این روستا جنایات زیادی مرتکب شده اند وتبلیغ می کردند که اگر پاسداران به روستا بیایند بیشتر از ما جنایت می کنند وبرای این موضوع از شما می ترسند. با این شرایط من تمام مردم روستا را در مسجد جمع کردم وبرای آنان سخنرانی نمودم وگفتم ما خادم شما هستیم وبرای خدمت به شما آمده ایم. بعد از این ماجرا ما نهضت «سلام» را در روستا راه اندازی کردیم وشروع کردیم به کمک به روستاییان ورفع مشکلات روستا، از جمله یک ترانس برق از تبریز برای آنان آوردیم ومشکل برق روستا را حل کردیم. مردم به مرور به ما اعتماد کردند وحتی زمان رفتن ما از روستا با گریه ما را بدرقه کردند.
از خاطرات  تلخ و شیرین خود و رزمندگان در جبهه برای خوانندگان روزنامه جام جم کرج بگوئید؟
در منطقه طلائیه در سال 62 توپچی تانک در تیپ زرهی 20 رمضان گردان امام سجاد (ع) دسته دوم بودم که ساعت 5 صبح عملیات شروع شد ودرگیری بسیار شدیدی صورت گرفت . ما 5 نفربودیم که در حال محاصره شدن بودیم که شهید امیری به ما نزدیک شد وگفت الان محاصره و اسیر می شویم که ناگهان یک خمپاره وسط ما منفجر  و شکم شهید امیری پاره شد. به سختی او را به عقب فرستادیم. به ما گفتند او شهید شده است . بسیار ناراحت شدم و لحظه تلخی بود. در کمال ناباوری درخرمشهر شهید امیری را دیدم که زنده بود، خیلی تعجب کردم، صدایش کردم وگفتم ماجرا را تعریف کن. گفت در بین راه که مرا منتقل می کردند، بی هوش شدم. در بیمارستان بستری شدم، اما فرار کردم. دوباره به جبهه برگشتم. خیلی خوشحال شدم که او زنده بود. اما  امیری با خدای خود عهدی دیگر بسته بود.  به سوریه رفت وشهید مدافع حرم گردید وهمان جا آسمانی شد.  
 خاطره دیگر من از شهید مرتضی طباطبایی است وی اهل ورامین بود وهمیشه ذکر می گفت .اهل دل بود. وقتی به او می گفتیم چقدر ذکر می گویی در جواب می گفت : خداوند همه چیز به ما داده است، پس ما باید ذکر او بگوییم .در منطقه طلائیه تانک شهید طباطبایی جلوی ما حرکت می کرد که با موشک مستقیم مورد هدف قرارگرفت ومنفجر شد وما هیچ کاری نتوانستیم انجام دهیم وقتی تانک منفجر می شود تا یک هفته می سوزد . در سال 72 به همراه سردار باقرزاده در منطقه بودیم. به او گفتم در این تانک من شاهد بودم که شهید طباطبایی به شهادت رسید، البته پلاک او مانده بود. خاکستر او جمع آوری شد وتحویل خانواده او شد .شهید طباطبایی را کسی نمی شناخت اما  الان مزار اومحلی است که حاجات نیازمندان  روا می شود ومردم روستاهای اطراف از مزار او حاجت می گیرند.
 

خبرهای مشابه

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

اطلاعات شما جایی منتشر نخواهد شد.