روایت نسلی که نوجوانی‌اش را داد تا ایران بماند

جنگ، فقط صدای انفجار و بوی باروت نبود.
جنگ، مدرسه‌ای بود که در آن نوجوانانی با قد‌های کوتاه و دل‌های بلند، مرد شدند.
مدرسه‌ای که در کلاس‌هایش ایمان تدریس می‌شد و امتحانش، جان دادن بود.
در روز‌هایی که خاک این سرزمین زیر آتش دشمن می‌سوخت، نوجوانانی از پشت نیمکت‌های مدرسه، مستقیم راهی خط مقدم شدند.
نه با اجبار، نه با وعده.
بلکه با باوری ساده و عمیق: دفاع از وطن، دفاع از دین و ناموس.
جنگ، فقط صدای انفجار و بوی باروت نبود. جنگ، مدرسه‌ای بود که در آن نوجوانانی با قد‌های کوتاه و دل‌های بلند، مرد شدند. مدرسه‌ای که در کلاس‌هایش ایمان تدریس می‌شد و امتحانش، جان دادن بود. در روز‌هایی که خاک این سرزمین زیر آتش دشمن می‌سوخت، نوجوانانی از پشت نیمکت‌های مدرسه، مستقیم راهی خط مقدم شدند. نه با اجبار، نه با وعده. بلکه با باوری ساده و عمیق: دفاع از وطن، دفاع از دین و ناموس.
کد خبر: ۹۷۹۸

روز جانباز، فقط روز یادآوری زخم‌ها نیست.

روز مرور رشادت‌هایی است که هنوز بر شانه‌های این سرزمین ایستاده‌اند؛ و ولادت باسعادت حضرت ابوالفضل‌العباس (ع)، علمدار کربلا، بهترین بهانه است برای شنیدن روایت مردانی که علم ایثار را در میدان‌های واقعی برافراشتند.

آنچه در ادامه می‌خوانید، گفت‌وگویی است صریح، بی‌تکلف و پر از خاطره.

روایت حسین ابراهیمی، جانباز ۲۵ درصد دفاع مقدس.

از روز‌هایی که جنگ، با همه تلخی‌هایش، برای رزمندگانش رنگ بهشت داشت.

▪ آقای ابراهیمی، ابتدا از خودتان و سابقه حضورتان در جبهه بفرمایید.

بنده حسین ابراهیمی هستم. جانباز ۲۵ درصد دفاع مقدس هستم و در مجموع ۴۲ ماه در جبهه‌های جنگ حضور داشتم.

▪ برگردیم به دوران جنگ؛ چه سالی وارد دفاع مقدس شدید و در آن سن کم چه انگیزه‌ای باعث شد راهی جبهه شوید؟

من تا سال ۱۳۶۱ دانش‌آموز کلاس راهنمایی بودم و درس می‌خواندم. در آن زمان، نیرو‌هایی به مدرسه ما آمدند؛ مدرسه‌ای در تهران، پایگاه مقداد. آمدند اعلام کردند که برای حضور در جبهه ثبت‌نام می‌کنند.

ما هم رفتیم مسجد و ثبت‌نام کردیم.

البته من، چون قدم کوتاه بود و سنم هم پایین بود، مشکل داشتم و اجازه اعزام نمی‌دادند. من را نمی‌بردند.

ما نشستیم با شهید احمد رشیدی که خواهرزاده‌ام بود و با هم یک نقشه کشیدیم که چه کار کنیم. شناسنامه‌هایمان را دستکاری کردیم و سن‌مان را بیشتر کردیم و دوباره رفتیم ثبت‌نام کردیم.

▪ با وجود سن پایین، انگیزه شما برای حضور در جبهه چه بود؟

انگیزه‌ام دفاع از کشورم بود؛ دفاع از اسلام، دفاع از قرآن و پیامبر (ص) و دفاع از ناموس.

در همان دوران دفاع مقدس، ما خبر‌هایی می‌شنیدیم. اخبار می‌گفت دشمن به شهر‌های ما حمله کرده، مردم بی‌دفاع را کشته و جنایت کرده است.

ما با خودمان گفتیم اگر این‌طور باشد، چهار صباح دیگر دشمن می‌آید داخل کشور و همه‌مان را می‌گیرد و می‌کشد و ناموس‌مان را به تاراج می‌برد. همین‌ها باعث شد تصمیم بگیریم برویم.

▪ اولین جایی که اعزام شدید کجا بود؟

اولین جایی که ما را بردند، دژبانی قرارگاه خاتم‌الانبیاء در منطقه اهواز بود. آنجا یک دوره ۴۵ روزه آموزش دیدیم.

▪ بعد از آموزش، چگونه وارد یگان تخریب شدید؟

بعد از اعزام به دژبانی، ما را فرستادند آموزش. در آموزش، یک فرمانده‌ای آمد به نام جعفر جهرودی که مسئول تخریب لشکر ۲۷ بود.

ایشان آمد داخل گردان، یک چرخی زد و ده نفر را انتخاب کرد. من را هم دید، چون قدم کوتاه بود، خوشش آمد و گفت بیا بیرون.

به من گفت: «می‌خواهی تخریب‌چی شوی؟»

من اصلاً نمی‌دانستم تخریب یعنی چه. پرسیدم تخریب یعنی چه؟ گفت: «مین خنثی کنی، مین بگذاری و از این کارها.»

من پرسیدم: «خط می‌روید؟»

گفت: «بله، حتی جلوتر از خط می‌روید.»

ما علاقه عجیبی داشتیم برویم خط، رو در روی دشمن باشیم. گفت شما جلوتر از خط می‌روید. گفتم واقعاً؟ گفت بله. گفتم اشکال ندارد، می‌آیم.

▪ آموزش تخریب را کجا گذراندید؟

ما را بردند پادگان دوکوهه اندیمشک. ته پادگان، اردوگاهی بود به نام اردوگاه تخریب.

آن زمان لشکر ۲۷ هنوز لشکر نشده بود و تیپ بود. ما را بردند آنجا و حدود سه ماه آموزش تخریب دیدیم؛ از خنثی‌سازی مین گرفته تا کارگذاری مین و آموزش‌های تخصصی.

▪ اولین منطقه عملیاتی شما پس از آموزش کجا بود؟

اولین جایی که ما را بردند، سرپل‌ذهاب بود؛ در ارتفاعات بازی‌دراز.

تمام آن سینه‌کش‌ها پر از مین بود. دشمن آن‌قدر پلید بود که آن منطقه را آتش زده بود و مین‌ها آب شده بودند.

بچه‌ها با فلاکت شروع می‌کردند به خنثی‌سازی مین. حتی چند نفر از بچه‌ها در همان عملیات خنثی‌سازی شهید شدند.

▪ شرایط کاری شما در آن منطقه چگونه بود؟

ما سه شیفت کار می‌کردیم. هر شیفت سه ساعت.

شیفت صبح از ساعت ۹ تا ۱۲، بعد ناهار و نماز، دوباره از ساعت ۱:۳۰ تا ۳ بعدازظهر و بعد هم یک شیفت دیگر تا وقتی که آفتاب اجازه می‌داد کار می‌کردیم.

تمام کارمان فقط خنثی‌سازی مین بود.

▪ اولین مجروحیت شما در همان منطقه اتفاق افتاد؟

بله. یک روز ظهر، ناهار خوردیم، نماز خواندیم و دوباره برگشتیم سر کار. نوبت من بود که با دو نفر از بچه‌ها برویم داخل میدان مین.

در سینه‌کش نشسته بودیم که ناگهان دیدم کنار دستم انفجاری رخ داد. برگشتم نگاه کردم؛ دوستم روی مین رفته بود. مین والمری منفجر شده بود و تمام سر، صورت و سینه‌اش تکه‌تکه شده بود و به شهادت رسید.

از همان ترکش‌ها، چند تکه هم به من خورد؛ یکی به پیشانی‌ام و یکی به دستم.

▪ بعد از مجروحیت چه شد؟

ما را بردند عقب، به پادگان سرپل‌ذهاب. آن زمان هنوز آنجا پادگان بود.

یک دکتر هندی آنجا بود که من را جراحی کرد. ترکش‌ها را درآورد و دستم را باندپیچی کرد. نوشت که باید به عقب اعزام شوم.

اما من قبول نکردم. گفتم عقب نمی‌روم، همین‌جا کمی استراحت می‌کنم و دوباره برمی‌گردم.

▪ در همان دوران بستری، چگونه با شهید حاج حسین کابلی آشنا شدید؟

در همان زمانی که در بیمارستان پادگان سرپل‌ذهاب بستری بودم، فرمانده‌ای به نام حاج حسین کابلی به بیمارستان آمد. ایشان فرمانده عملیات توپخانه تیپ ۶۰ خاتم‌الانبیاء بود.

آمد بالای سرم و گفت: «تو بچه کجایی؟»

گفتم: «تهران.»

گفت: «کجای تهران؟»

گفتم: «بریا‌نک.»

گفت: «عجب! من هم بچه هاشمی هستم.»

یک مقدار با هم صحبت کردیم. بعد گفت: «دوست داری بیایی دیده‌بان بشوی؟»

پرسیدم: «دیده‌بان چی؟»

گفت: «دیده‌بان توپخانه.»

راستش خیلی کنجکاو شدم. گفتم: «بله، چرا که نه.»

ایشان یک نامه نیازمندی نوشت و داد دست من که ببرم به فرمانده گردان تخریب بدهم و بگویم که ایشان من را دیده و برای دیده‌بانی نیاز دارد.

▪ واکنش فرمانده تخریب چه بود؟

نامه را بردم دادم به جعفر جهرودی. نامه را خواند و گفت:

«فلانی! انقدر بی‌وفا شدی؟ ما را ول می‌کنی می‌روی؟»

گفتم: «حاج آقا، احتمالاً آنجا نیاز بیشتری دارند. من می‌خواهم بروم اطلاعات عملیات.»

نه اینکه غرور داشته باشیم، ولی هر چه نزدیک‌تر به خط بودی، هر چه نزدیک‌تر به دشمن بودی، کارایی‌ات بیشتر بود. برای من جذاب‌تر بود.

▪ چرا دیده‌بانی توپخانه برایتان جذاب بود؟

در منطقه سه بخش خیلی مهم و اثرگذار بود.

یکی اطلاعات عملیات.

یکی تخریب.

و یکی هم فرماندهی مستقیم گردان در خط.

دیدبان توپخانه جزو همان نیرو‌هایی بود که نزدیک خط و دشمن کار می‌کرد. به همین دلیل قبول کردم.

▪ بعد از پذیرش، به کجا اعزام شدید؟

شهید حاج حسین کابلی ما را برد به پادگان ابوذر سرپل‌ذهاب. آن زمان پادگان هنوز بمباران نشده بود و همه چیز روال عادی داشت.

حتی اتوشویی پادگان هم فعال بود و بچه‌ها لباس‌هایشان را می‌دادند می‌شستند و اتو می‌کردند.

▪ آموزش دیده‌بانی را در همان پادگان گذراندید؟

بله. آموزش دیده‌بانی را در پادگان ابوذر دیدیم.

بعد از دوره عمومی، دوره تخصصی دیدیم؛ یعنی کار با تمام دوربین‌هایی که در منطقه وجود داشت.

از جمله:

• دوربین خرگوشی

• دوربین ۲۰ درصد

• دوربین‌های کاتیوشا

دوربین ۲۰ درصد یک دوربین دوچشمی بزرگ بود که تا ۱۲۰ برابر بزرگ‌نمایی می‌کرد. پایین دوربین قطب‌نما داشت و زاویه شرق و غرب و بالا و پایین را مشخص می‌کرد.

حتی ارتفاع و مسافت تقریبی هدف را هم نشان می‌داد؛ چون یک جدول روی لنز دوربین نصب شده بود.

من دوره تخصصی تمام این دوربین‌ها را دیده بودم.

▪ اولین مأموریت شما به عنوان دیده‌بان کجا بود؟

اولین منطقه‌ای که به عنوان دیده‌بان رفتم، باز هم سرپل‌ذهاب بود؛ در ارتفاعات الله‌اکبر.

در آن منطقه، ارتش مستقر بود و خط پدافندی دست ارتش بود. ما یک دیدگاه بالای کوه زده بودیم، داخل یک شیار.

از آن بالا، خط عراق کاملاً زیر پای ما بود و به‌وضوح می‌دیدیم که چه کار می‌کنند.

▪ در همان منطقه، ماجرای دیدار با برادرتان هم اتفاق افتاد؟

بله. آن زمان من و برادرم هر دو در جبهه بودیم.

روزی که اعزام می‌شدیم، پدرم در راه‌آهن گریه کرد. گفت: «حسین، ممد دارد می‌رود، تو هم بروی کسی پیش من نمی‌ماند.».

اما هر دو رفتیم؛ برادرم ارتش، من سپاه.

یک روز ماشین غذای ارتش برای ما غذا آورد. مسئول توزیع غذا به من نگاه کرد و گفت:

«چقدر شبیه یکی از رفیق‌های منی!»

پرسید: «داداش داری؟»

گفتم: «بله.»

گفت: «اسمش چیه؟»

گفتم: «ممد.»

گفت: «اینجاست!»

باورم نمی‌شد. فهمیدم برادرم درست همان‌جا، پایین خط، در پشتیبانی ارتش است.

▪ دیدار شما با برادرتان چگونه بود؟

رفتم پایین خط و ممد را دیدم. او به خاطر یک شیطنت کوچک قرار بود برای تنبیه به کمین برود؛ کمینی که دو خط جلوتر از محل استقرارشان بود.

من که دیده‌بان بودم، از بالا کمین را می‌دیدم و، چون برادرم بود، سه روز تمام حواسم به او بود.

عراقی‌ها هم کمین می‌آمدند؛ خطر کاملاً جدی بود.

▪ خاطره‌ای هم از برخورد با فرمانده ارتشی داشتید که فضای متفاوتی داشت.

بله. یک روز ظهر لباس‌هایم کثیف شده بود. با لباس شخصی نشسته بودم و لباس می‌شستم.

فرمانده محور، سرگرد حیدری، آمد. فکر کرد من سرباز ارتش هستم. گفت:

«این سرباز را یک ماه اضافه خدمت بزنید، بعدازظهر هم یک هفته برود کمین.»

وقتی تنبیه را اعلام کرد، بلند شدم و گفتم:

«شما کی هستید که من را تنبیه می‌کنید؟»

گفت: «من حیدری، فرمانده محور.»

گفتم: «من هم ابراهیمی هستم، دیده‌بان توپخانه سپاه خاتم‌الانبیاء.»

تا اسم سپاه را شنید، جا خورد، آمد من را بغل کرد و بوسید و عذرخواهی کرد. همان روز از طرف ارتش یک دست لباس خاکی برایم آوردند.

▪ نگاه شما به همکاری ارتش و سپاه در آن دوران چگونه بود؟

ارتش و سپاه کنار هم بودند. فرماندهانی مثل سرگرد حیدری، با آن سخت‌گیری و انضباط، دقیقاً برای حفظ جان نیرو‌ها این‌طور رفتار می‌کردند.

ایشان حتی همسرشان هم در جنگ، در بهداری ارتش، خدمت می‌کرد.

▪ از نقش شهید حاج حسین کابلی در عملیات‌ها برایمان بیشتر بگویید.

شهید حاج حسین کابلی فرمانده‌ای بود که واقعاً «فرمانده» بود، نه فقط به اسم.

ایشان فرمانده عملیات توپخانه تیپ ۶۰ خاتم‌الانبیاء بود. کار توپخانه، یک کار کاملاً تخصصی است. بچه‌هایی که توپخانه کار کرده‌اند می‌دانند استقرار توپخانه، جانمایی، استقرار دکل‌های دیده‌بانی و هماهنگی آتش، کار هر کسی نیست.

اما حاج حسین کابلی آن‌قدر به این کار مسلط بود که می‌توانست ظرف ۴۸ ساعت یک تیپ توپخانه را جابه‌جا کند، مستقر کند و روز سوم آن را آماده آتش کند؛ آن هم آتشی دقیق و حساب‌شده.

▪ این توانمندی در کدام عملیات‌ها بیشتر دیده شد؟

به‌خصوص در عملیات والفجر ۸ و منطقه فاو.

در فاو، حجم عظیمی از آتش توپخانه ما روی مواضع دشمن ریخته می‌شد. این حجم آتش باعث شد دشمن کاملاً زمین‌گیر شود و نتواند هیچ تحرکی داشته باشد.

نکته مهم این بود که تطبیق آتش کاملاً دقیق انجام می‌شد. مثلاً در همان فاو، کارخانه یخ فاو که یکی از مهم‌ترین مراکز حیاتی منطقه جنوب بود، حتی یک گلوله هم به آن شلیک نشد.

این یعنی هدایت آتش دقیق؛ یعنی فرمانده‌ای که می‌داند کجا باید بزند و کجا نباید بزند.

همین موضوع باعث شد دشمن کاملاً از فاو ناامید شود و آن منطقه را رها کند.

▪ شهادت شهید کابلی چگونه اتفاق افتاد؟

ایشان در عملیات کربلای ۵ شهید شد.

متأسفانه به‌خاطر نفوذی‌ها، محل حضور ایشان در محور کربلای ۵، نزدیک دریاچه ماهی لو رفت. هواپیما‌های دشمن منطقه را بمباران کردند و ایشان به شهادت رسید.

جالب است بدانید که رادیوی عراق همان زمان اعلام کرد:

«ما شاخ تیپ توپخانه خاتم را شکستیم.»

حتی در شنود بی‌سیم‌های دشمن هم این موضوع شنیده شد. دشمن صراحتاً اعلام کرد که حاج حسین کابلی را به شهادت رسانده است.

من با جرأت می‌گویم اگر ایشان زنده می‌ماند، امروز از فرماندهان بزرگ و تأثیرگذار کشور بود؛ شاید حتی دست راست حاج قاسم سلیمانی.

▪ به موضوع جانبازی خودتان برگردیم؛ چند بار مجروح شدید؟

من در مجموع پنج نوبت در مناطق عملیاتی مجروح شدم.

جانباز شیمیایی هستم، موج انفجار دیده‌ام، تیر و ترکش خورده‌ام.

مهم‌ترین مجروحیتم در عملیات کربلای ۱ بود و مجروحیت شیمیایی‌ام در حلبچه اتفاق افتاد.

▪ از حلبچه بگویید.

در حلبچه، من دیده‌بان توپخانه بودم و بالای ارتفاعات مستقر بودیم.

ما نسبت به مردم مظلوم حلبچه کمتر آسیب دیدیم، اما واقعیت این است که آن مردم بی‌گناه، قتل‌عام شدند.

صدام ملعون حجم عظیمی بمباران شیمیایی انجام داد. خیلی از بچه‌های ما هم آنجا شیمیایی شدند. من هم یکی از آنها بودم.

▪ برویم سراغ خاطرات شب‌های عملیات و روابط عاطفی رزمنده‌ها.

یک خاطره خیلی جالب دارم از عملیات والفجر ۸.

در آن عملیات، یک حمام صحرایی داشتیم؛ یک کانتینر که داخلش غرفه‌بندی شده بود. یک آب‌گرم‌کن گازوئیلی داشت و یک تانک دو هزار لیتری آب بالای سرش بود.

نوبت ما بود برویم حمام. در صف ایستاده بودیم که هواپیما‌های عراقی آمدند و یک گوشه حمام را بمباران کردند. چند نفر از بچه‌ها مجروح و چند نفر شهید شدند.

بعد‌ها فهمیدم شهید محمد رشیدی و علی دیداری جزو مجروحان همان حادثه بودند.

▪ ماجرای تماس با خانواده و نقش مخابرات لشکر هم جالب است.

بله. علی دیداری مسئول مخابرات لشکر بود. هر وقت می‌خواستیم با خانواده تماس بگیریم، خارج از نوبت برایمان خط می‌گرفت.

ما با خواهرم تماس می‌گرفتیم و او خبر سلامتی‌مان را به مادرم و پدرم می‌داد.

▪ برویم سراغ خاطره معروف آجیل؛ خاطره‌ای که خیلی‌ها را متأثر می‌کند.

این خاطره مربوط به عملیات بدر است.

ما جلوتر از خط مستقر شده بودیم. سه روز، غذای گرم نمی‌خوردیم. کنسرو و نان خشک همراه‌مان بود.

رفتم تدارکات که جیره بگیرم. حاج آقا حسینی، پیرمردی بسیار باصفا، جیره ما را داد. اصلاً نگاه نکردم داخل کوله‌ام چیست.

وقتی جلو مستقر شدیم، شهید سمیع معز گفت: «حسین، ببین تو کوله‌ات چی داری، یک چیزی بخوریم.»

دست کردم داخل کوله و یک بسته آجیل چهارمغز پیدا کردم. داخلش یک کاغذ چهارلا بود.

روی کاغذ با خط کودکانه نوشته شده بود:

«برادر رزمنده، بابای من شهید شده. شما جای بابای من هستی. این آجیل را بخور قوت بگیر و درست تیراندازی کن و چند تا از این بعثی‌ها را به نیت بابای من بکش تا دل من آرام بگیرد. من خودم نمی‌توانم بیایم.»

پایینش نوشته بود:

«من یک هفته این آجیل را دانه‌دانه برای شما جمع کردم.»

▪ واکنش شما و دوستانتان چه بود؟

من کاغذ را دادم به شهید سمیع. کاغذ را خواند، شروع کرد گریه کردن.

گفت: «من لب به این آجیل نمی‌زنم. تو هم نخور.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «اگر ما این را بخوریم و نتوانیم حق نیت این بچه را ادا کنیم، آن دنیا مسئولیم. جواب بابایش را چه می‌دهیم؟»

ما آن آجیل را نخوردیم.

مسئله خوردن آجیل نبود؛ مسئله مرام بود.

مرام شهدا این بود که اگر لقمه‌ای می‌خوردند، انرژی‌اش را باید در همان راه خدا خرج می‌کردند.

▪ شما در جبهه به «حسین تانکی» معروف بودید. داستانش چه بود؟

بله، بچه‌ها من را به حسین تانکی می‌شناختند.

دلیلش این بود که علاقه عجیبی به زدن تانک داشتم. من شکارچی تانک بودم.

تانک خطرناک‌ترین سلاحی بود که می‌توانست نیرو‌های پیاده ما را زمین‌گیر کند. نفر پیاده جرئت نزدیک شدن نداشت، چون تانک از فاصله ۵۰۰ متری شلیک می‌کرد.

آرپی‌جی نهایتاً تا ۳۰۰ متر جواب می‌داد، آن هم اگر شرایطش مهیا بود.

برای همین ما تانک‌ها را یا با توپخانه می‌زدیم یا با خمپاره.

گِرا را طوری می‌دادم که تانک متلاشی شود.

▪ این روحیه در کدام عملیات‌ها بیشتر نمود داشت؟

در عملیات بدر و عملیات‌هایی که جلوتر از خط مستقر می‌شدیم.

ما مجبور بودیم جلوتر برویم تا هم توپ را هدایت کنیم و هم خمپاره را.

گاهی سه روز غذای گرم نداشتیم، چون جلوتر از عقبه بودیم.

▪ از تدارکات و برخورد بچه‌های پشتیبانی بگویید.

در تدارکات، حاج آقا حسینی بود؛ پیرمردی باصفا.

هر وقت می‌خواستیم برویم جلو، دور سرمان اسفند می‌چرخاند، قرآن می‌گرفت و دعا می‌کرد.

بعضی وقت‌ها حنا می‌گذاشت کف دستمان.

یک حال و هوای خاصی بود. مثلاً برای بچه‌های خط، چیز‌های بهتری کنار می‌گذاشتند.

کمپوت گیلاس، آلبالو، یا شلیل.‌

می‌گفتند: «تو از خط آمدی، این را بخور، جان بگیری.»

من می‌گفتم فرقی ندارد، همه یکی هستیم.‌

می‌گفت: «نه، تو آنجا باید توان داشته باشی.»

▪ همراهانتان در یکی از این مأموریت‌ها چه کسانی بودند؟

در یکی از مأموریت‌ها، سه نفر بودیم:

• شهید سمیع معز

• شهید کاظم بانان متقی از تبریز

• و خودم

وقتی جلو مستقر شدیم، همان‌جا بود که ماجرای آجیل اتفاق افتاد که گفتم.

▪ این نگاه اعتقادی در میان همه رزمنده‌ها وجود داشت؟

بله، کاملاً.

شهدا این‌گونه فکر می‌کردند.

مرامشان مرام امیرالمؤمنین (ع) بود، مرام امام حسین (ع)، مرام اهل‌بیت.

باور داشتند اگر لقمه‌ای می‌خورند، اگر انرژی می‌گیرند، باید در راه خدا خرج شود.

بحث کشتن نبود؛ بحث جنگیدن برای حق بود.

▪ از دوستان شهید دوران کودکی‌تان بیشتر بگویید.

ما پنج نفر بودیم که با هم از یک محل اعزام شدیم:

من، مجید سلیمی، محمد افخمی، محمد کرمی و محمود لباف.

از این پنج نفر، چهار نفر شهید شدند.

ما از بچگی با هم بزرگ شده بودیم.

مدرسه با هم می‌رفتیم، در جوی آب شنا می‌کردیم، در کوچه‌ها بازی می‌کردیم.

▪ درباره شهید محمد افخمی خاطره‌ای دارید که برجسته باشد؟

محمد افخمی بچه‌ای بسیار متین و شجاع بود.

چند شب پشت سر هم می‌رفت داخل مواضع دشمن، شناسایی می‌کرد و سالم برمی‌گشت.

در عملیات پاسگاه زید، فرمانده تیپ عراقی را زنده دستگیر کردند.

او گفته بود:

«ما هر شب یک شبح می‌دیدیم که می‌آمد و می‌رفت. هر کاری کردیم بگیریمش، نتوانستیم.»

آن شبح، محمد افخمی بود.

او حتی مختصات اتاق فرماندهی دشمن را داده بود و بچه‌ها دقیق همان‌جا را زدند.

▪ وقتی امروز به تصاویر شهدا نگاه می‌کنید، چه حسی دارید؟

راستش بعضی وقت‌ها در شهر راه می‌روم، عکس شهدا را نگاه می‌کنم.

با خودم می‌گویم چرا چهره‌های امروز شبیه آنها نیست؟

نه از نظر ظاهری.

از نظر نورانیت.

آنها خدایی بودند. برای خدا جنگیدند، نه برای دنیا.

▪ ماجرای صیغه برادری را هم تعریف می‌کنید؟

در ارتفاعات شاخ شمیران مستقر بودیم.

دوستی داشتیم به نام محمد کرمی؛ از ما مسن‌تر بود.

یک روز گفت: «بچه‌ها، بیایید صیغه برادری بخوانیم.»

ما گفتیم: «برای چه؟ مگر برادر نیستیم؟»

گفت: «این‌طوری نه. واقعی.»

بعد‌ها در پادگان سرپل‌ذهاب، در حسینیه، بعد از نماز جماعت، حاج‌آقا صیغه را خواند.

همه دست هم را گرفتیم و گفتیم «بله».

بعد حاج‌آقا گفت:

«الان شما مسئول هم شدید؛ یعنی اگر یکی‌تان شهید شد، بقیه باید او را شفاعت کنند.»

▪ این اعتقادات چه تأثیری در رفتار روزمره شما داشت؟

خیلی زیاد.

ما وقتی از منطقه برمی‌گشتیم، حتی اگر مجروح بودیم، می‌رفتیم نمازجمعه، بهشت زهرا، شاه عبدالعظیم.

هر بار که برمی‌گشتیم، یکی از بچه‌ها شهید شده بود.

سر مزارش می‌گفتیم: «عجب آدم بی‌معرفتی بودی، ما را گذاشتی رفتی!»

از آن جمع، امروز فقط من مانده‌ام و یکی از دوستان که جانباز ۷۵ درصد است و در آسایشگاه ثارالله بستری است.

▪ خاطره‌ای از اهمیت کار توپخانه هم دارید؟

بله.

در ارتفاعات الله‌اکبر، یکی از بچه‌های توپخانه هنگام تنظیم آتش، سرش به سقف سنگر خورد و شکافت.

با سر خونین دوید رفت پشت دوربین تا ببیند گلوله کجا می‌خورد.

چرا؟

چون نمی‌خواست حتی یک گلوله هدر برود.

▪ از اخلاق و رفتار رزمنده‌ها در زندگی روزمره جبهه بگویید.

اخلاق بچه‌ها عجیب بود.

کسی دنبال سهم خودش نبود. اگر غذایی کم می‌آمد، اول می‌گفتند بده به آن کسی که از خط آمده.

اگر لباسی بود، می‌دادند به آن کسی که بیشتر در معرض سرما و گرما بود.

یادم هست بعضی وقت‌ها یکی از بچه‌ها کفشش پاره می‌شد.

تا می‌آمد بگوید کفش ندارم، می‌دید کفش نو جلوی سنگرش گذاشته‌اند، بدون اینکه کسی بگوید کار چه کسی بوده.

▪ این روحیه ایثار در لحظات خطر هم دیده می‌شد؟

بیشتر از هر جا، آنجا دیده می‌شد.

مثلاً وقتی آتش سنگین می‌شد، بعضی‌ها داوطلب می‌شدند جلوتر بروند، فقط برای اینکه دید بهتری بدهند یا مسیر دشمن را شناسایی کنند.

هیچ‌کس نمی‌گفت «نوبت من نیست».

همه می‌گفتند: «اگر من نروم، شاید یکی دیگر شهید شود.»

▪ شما بار‌ها گفته‌اید که جنگ با همه سختی‌هایش، برایتان «بهشت» بود. چرا؟

چون آنجا خود واقعی آدم‌ها معلوم می‌شد.

کسی نقاب نداشت.

نه پول مهم بود، نه پست، نه درجه.

مهم این بود که:

• نمازت اول وقت باشد

• پشت رفیقت را خالی نکنی

• دروغ نگویی

• از ترس، حق را رها نکنی

اینها بهشت می‌سازد.

▪ امروز که سال‌ها از آن روز‌ها گذشته، وقتی به گذشته نگاه می‌کنید، چه احساسی دارید؟

دلتنگی.

نه برای جنگ.

برای آدم‌هایش.

برای آن صفا، برای آن سادگی، برای آن ایمان.

امروز خیلی چیز‌ها هست، اما آن دل‌ها کمتر پیدا می‌شود.

▪ اگر بخواهید یک پیام برای نسل جوان امروز داشته باشید، چه می‌گویید؟‌

می‌گویم شهدا افسانه نبودند.

آدم‌های معمولی بودند، با دل‌های بزرگ.

اگر امروز هم:

• برای خدا کار کنید

• حق‌الناس را رعایت کنید

• پشت همدیگر باشید

همان راه شهدا را رفته‌اید، حتی اگر در میدان جنگ نباشید.

▪ و حرف آخر…

حرف آخرم این است:

ما چیزی از جنگ نگفتیم که خودمان بزرگ شویم.

گفتیم که یادشان زنده بماند.

آن روز‌ها واقعاً بهشت بود.

بهشتی که وسط مین و آتش ساخته شده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات